محور توسعه چیست و بخش اساسی که باید بر آن همت گماشت کدام است؟ این همان سؤالی است که ما را به فلسفهی آموزش و پرورش میرساند. بدیهی است که محور توسعه را میبایست "توسعهی انسانی" بدانیم. چرا که بار اصلی توسعه را تودههای انسانی هر جامعه به دوش دارند. ..
انقلاب اسلامی مردم ایران در سال 1357 تاکنون موضوع بحث و تحلیلهای گوناگون از سوی متفکرین اجتماعی قرار گرفته و تحلیلهای مختلفی از چگونگی وقوع، عوامل و ریشههای آن ارائه شده است.
آنچه در این میان از اهمیت بسزایی برخوردار است، نوع تحلیل نیروهای انقلاب از این واقعهی عظیم است؛ چرا که نوع تحلیل از ریشهها و عوامل انقلاب اسلامی تاثیر مستقیمي در راهبردهای اتخاذ شده از سوی نیروهای انقلاب در مسیر ادارهی امور نظام خواهد داشت.
کلانترین نوع تحلیل از انقلاب اسلامی، تحلیلی است مبتنی بر نوعي نگاه فلسفهی تاریخی. بنا بر این نوع نگاه و همچنین بر اساس میراثی که از معمار کبیر انقلاب به ما رسیدهاست، انقلاب اسلامی ایران جریانی است در امتداد مبارزات تاریخی انبیاء و اولیاء الهی که با بلوغ تاریخی جامعهی شیعیان، همزمان با تکامل دستگاه فقاهت و همچنین حضور اجتماعی علمای انقلابی شیعه و به پشتوانهی مردم پاکباز ایرانزمین به وقوع پیوسته است؛ حرکتی ریشهدار از اعماق تاریخ و آرمانخواه و تمامیتطلب که مدینهی فاضلهی خود را در جامعهی جهانی عدل و عبودیت مهدوی(عج) جستجو میكند.
از سوی دیگر و با تمسک به همین نوع از تحلیل فلسفهی تاریخی، به جریانی رقیب برمیخوریم که در سوی دیگر دنیا و با جهتگیریاي کاملا متفاوت و با عمری به درازای تاریخ بشری شانه به شانهی جریان الهی تاریخ و با آرمانی کاملا زمینی و مادی در حرکت است. با این تفاوت که بر خلاف تمدّن رقیب، جریان مادی تاریخ توانسته است غلبهی جهانی و استظهار کامل خود را در تمامی عرصههای زندگی بشری بدستآورد. بهاین معنا که الگوهای خود را در تمام سطوح فردی، سازمانی و ملی به دورافتادهترین نقاط جهان صادر كرده و قدم به سوی جهانیسازی علم، فرهنگ، اقتصاد و سیاست برداشته است و این همه را در لفافهی عبارات زیبا و البته علمی"الگوی توسعه" به خورد جامعهی بشری دهد. و صد البته که در صدر برنامههای توسعه، "برنامهی توسعهی عوامل انسانی" قرار دارد.
با این تفاسیر انقلاب اسلامی 1357 را میبایست آغاز درگیری جدید میان این دو جبهه دانست که مرحلهی اول این سطح
جدید از درگیری با تشکیل نظام اسلامی (آنهم از درون نظام شاهنشاهی که با سرعت و قدرت سعی در رساندن جامعهی ایران به دروازههای تمدن بزرگ غربی داشت) و تثبیت این نظام بوسیلهی تصویب قانون اساسی (و گذار از بحرانهای امنیتی و جنگ تحمیلی) به پایان رسیده است. تحول بزرگی که نه تنها جهتگیری جامعه را کاملا عوض كرد، بلکه تعریف جدیدی از مفاهیم سیاسی – همچون منافع و امنيت ملی- ارائه کرد و حتی موضوعات تازهاي مانند ایثار، شهادت، استضعاف، استکبار و عدالتخواهی را وارد ادبیات سیاسی جهان ساخت.
اهداف این تحول عظیم نیز به شهادت مصادر امور چیزی نبود مگر عدالتخواهی، استقلالخواهی و آزادیطلبی و احیای ایمان و معنویت و در یک کلمه "تشکیل جامعهی اسلامی". به بیانی دیگر، چشمانداز تاریخی انقلاب اسلامي، جهانيسازي معنويت، توحيد و بندگي خداي متعال خواهد بود و بر اين اساس انقلاب 1357 هنوز در ابتدای راه است و نه در موضع پیروزی تمام و کمال و نیل به این اهداف متعالی!
حال اولین سوالی که به ذهن متبادر ميشود این است: نیل به این اهداف چگونه میسر میشود؟
این همان سوالی است که نخبگان جامعه میبایست در سال 1357 به آن پاسخ میدادند؛ اما این سؤال را مدیران تکنوکرات نظام در دهه دوم انقلاب اسلامی عملا پاسخ دادند و آن چیزی نبود مگر"توسعه". اما سؤال اساسی این است که کدام توسعه؟ توسعه در چه؟ توسعه به کجا؟ و توسعه بر اساس کدام الگو؟
اگر توسعه را تغییر و تکامل تدریجی و همهجانبهی جامعه و ساختارهای آن به سمت اهداف آن جامعه بدانیم؛ کاملا طبیعی است که تفاوت در اهداف، لزوما نمایانگر وجود تفاوت در مفهوم، جهت، الگو، اولویت و برنامههای توسعه خواهند بود. تفاوت در الگوهای توسعه نیز به نوبهی خود موجبات تفاوت در ساختارهای اجتماعی را به بار میآورند و این ساختارهای اجتماعی هستند که به صورت انبوه تولید نیروی انسانی مؤمن انقلابی، بیتفاوت و یا لامذهب را به دنبال دارند. بنابراین بسیار سادهاندیشانه است که بر اساس الگو و روشهای توسعهی غربی در پی ساختن جامعهی اسلامی باشیم؛ این مقولهای است که بیش از سهدهه مورد غفلت بدنهی کارشناسی نظام اسلامی واقع شده و علیرغم هشدارهای مکرر رهبر معظم انقلاب اسلامی (مد ظله) هنوز عدهای بر طبل جدایی دانش از ارزش میکوبند و به بهانهی احترام به رهاوردهاي تجربهی بشری، سعی در کشاندن نظام در مسیر توسعهی غربی داشته و رویای انحلال آن در اقتصاد جهانی را در سر ميپرورانند.
البته در این زمینه نیز میبایست متفکرین و علمای مسلمان و انقلابی را مورد نقد قرار داد که چرا هنوز پس از گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی هنوز اندر خم کوچه اول، یعنی اثبات و مفاهمهی ضرورت تبیین الگوی توسعه و پیشرفت اسلامی- ایرانی ماندهایم، چه رسد به تبیین و تولید چنین مفهومي؟
رهبر معظم انقلاب اسلامی(مد ظله) به درستی بر این موضوع اصرار دارند و در فرصتهای مختلف به این موضوع پرداختهاند. مثلا برای نمونه: "بحثى كه براى الگوى پيشرفت ميكنيم، براى اين نيست كه مىخواهيم پيشرفت را شروع كنيم؛ پيشرفت از انقلاب شروع شده، بلكه به اين معناست كه با بحث نظرى و تعريف شفاف و ضابطهمند از پيشرفت، قصد داريم يك باور همگانى در درجهى اول در بين نخبگان، بعد در همهى مردم به وجود بيايد كه بدانند دنبال چه هستيم و به كجا ميخواهيم برسيم و بخشهاى گوناگون نظام بدانند چه كار بايد بكنند... ما بايد پيشرفت را با الگوى اسلامى - ايرانى پيدا كنيم. اين براى ما حياتى است. چرا ميگوئيم اسلامى و چرا ميگوئيم ايرانى؟ اسلامى به خاطر اينكه بر مبانى نظرى و فلسفى اسلام و مبانى انسانشناختى اسلام استوار است. چرا ميگوئيم ايرانى؟ چون فكر و ابتكار ايرانى، اين را به دست آورده؛ اسلام در اختيار ملتهاى ديگر هم بود. اين ملت ما بوده است كه توانسته است يا ميتواند اين الگو را تهيه و فراهم كند. پس الگوى اسلامى ايرانى است." (25 ارديبهشت 1386- دیدار با دانشجویان مشهد)
این جمله را بار دیگر مرور کنید: "بخشهای گوناگون نظام بدانند چکار باید بکنند."
سؤال بعدی این است که مولفههای این توسعه کدامند؟ و باز پاسخ را از زبان ایشان میشنویم:
"کشور باید پیشرفت کند؛ پیشرفت در همهی بخشها: پیشرفت در تولید ثروت، پیشرفت در افزایش بهرهوری، پیشرفت در عزم و ارادهی ملی، پیشرفت در اتحاد ملی و نزدیکی قشرهای مختلف به یکدیگر، پیشرفت در دستاوردهای علم و فناوری، پیشرفت در اخلاق و در معنویت، پیشرفت در کم کردن فاصلهی طبقاتی، در رفاه عمومی، در انضباط اجتماعی، در بوجود آمدن وجدان کاری در یکایک آحاد ما مردم، پیشرفت در امنیت اخلاقی، پیشرفت در آگاهی و رشد سیاسی، پیشرفت در اعتمادبهنفس ملی. پیشرفت در همهی این زمینهها لازم است؛ اما همهی این پیشرفتها باید در سایهی عدالت و در کنار تأمین عدالت باشد. (1 فروردين 1387- بیانات در صحن جامع رضوی)"
"آنچه كه ما در تحول، تحولى كه با پيشرفت همراه است، مورد نظرمان است؛ مبارزهى با فقر، تبعيض، بيمارى، جهل، با ناامنى، بىقانونى، مديريتها را به سطح علمىتر ارتقاء دادن، رفتار شهروندان را به سطوح منضبط ارتقاء دادن، رشد امنيت، رشد ثروت ملى، رشد علم، رشد اقتدار ملى، رشد اخلاق و رشد عزت ملى است؛ همهى اينها در اين تحول و پيشرفت، به معناى صحيح دخالت دارند و ما اينها را پايههاى اصلى مىدانيم. در كنار اينها، عشق به معنويت و ارتباط با خدا، مهمترين عاملى است كه پيشرفت يك ملت را به معناى واقعى خودش تضمين مىكند. ( بيانات در ديدار دانشگاهیان استان سمنان- 18 آذر 85)"
سوال بعدی این است که محور توسعه چیست و بخش اساسی که باید بر آن همت گماشت کدام است؟ این همان سؤالی است که ما را به فلسفهی آموزش و پرورش میرساند. بدیهی است که محور توسعه را میبایست "توسعهی انسانی" بدانیم. چرا که بار اصلی توسعه را تودههای انسانی هر جامعه به دوش دارند. نیل به جامعهی اسلامی با توصیفات فوقالذکر، آنهم در ابعاد جهانی نیازمند مردمانی است شجاع، مستقل، دارای شوق و نشاط، عالم، اهل فكر و تدبیر، داراى ابتكار وخلاقيت، دارای توان مدیریتی، پرهيزگار، پاكدامن، اهل توسل و توکل و تضرع، نظمپذير، قانونپذير، اهل اقدامهاى بزرگ، آرمانخواه، عدالتطلب و بسیاری خصوصیات روحی، فکری و رفتاری دیگر.
این نوع انسانها بناست چگونه شکل بگیرند؟ فرآیند تربیت چنین انسانهایی آنهم در ابعاد انبوه چیست؟ پاسخ به این سؤال دو قسمت دارد:
1. طراحی و تنظیم ساختارهای اجتماعی بر اساس مؤلفههای انسانی فوقالذکر
2. طراحی نظام آموزش و پرورش جامعه- همراه با ارتباطات درونی و بیرونی آن- به نحو متناسب
بهاقتضای عنوان بحث به موضوع اول نمیپردازیم. اما در مورد موضوع دوم چهمیتوان گفت؟
اولین فعالیت اساسی در این زمینه تبیین فلسفهی آموزش و پرورش است. باید برای ما مشخص شود که خروجی مورد انتظار ما از نظام آموزش و پرورش چگونه انسانیاست؟ باید تعریف کرد که انسان مطلوب ما دارای چه مشخصات روحی، فکری، علمی و رفتاری باید باشد. شاخصههای سنجش هرکدام چیست؟ اولویتهای آنها کدام است؟ ارتباط و تاثیر و تاثر هرکدام از خصوصیات با دیگر خصوصیات چگونه است؟ آنچه در مجموع دراین زمینه میتوان گفت این است که ما بهدنبال انسانهایی هستیم مهذّب، عالم و انقلابی. همانطور هم که رهبر انقلاب در دیدار معلمان استان فارس (12 ارديبهشت1387) بیان فرمودند، هدف تربیت انسانهایی کارآمد برای جامعه است؛ سوای از اینکه این افراد دارای چه شغلي و يا چه سطحی از تحصیلات دانشگاهی و یا کمتر باشند.
دومین نوع فعالیت را باید طراحی فرایندی دانست که دانشاموز در طول دورهی آموزش خود طی میکند. و به تبع آن ساختار مورد نیاز برای نهاد آموزش و پرورش. میبایست مشخص گردد برای رسیدن به آن انسان مورد نظر؛ چه آموزشهایی، در چه زمانی و در چهقالبی میبایست به دانشاموز منتقل گردد؟
چه مفاهیمی از کدام رشتهی علوم و با کدام ترکیب در کتب درسی گنجانده شود؟ طول دورهی تحصیل و طول هر کدام از مقاطع چقدر باشد؟ مدل تشکیل گروه دانشاموزان با محوریت معلم- که در مدل کنونی آن را کلاس مینامیم- چگونه باشد؟ معلم در این نظام چه جایگاهی دارد؟ شاخصههای مطلوب برای معلمی در این نظام کدامند شیوهارزشیابی چگونه باشد؟ اساسا آیا در دورههای مختلف آموزش و پرورش نیازی به ارزشیابی وجود دارد یا خیر؟ و بسیاری سوالات دیگر از این دست که همگی از نوع خرد اما کاملا مبناییاند. و اصلا اگر این حرکت بر مبنای فلسفهی جدید صورت گیرد شاید هیچکدام از سؤالات فوق محلی از اعراب نداشته باشند!
نوع دیگر سولاتی است که برای ما مشخص ميكند برای پشتیبانی از این فرآیند چه ساختارهایی در این نهاد باید تعبیه شود که در یک تقسیم کار نظاممند، نیازهای کلان این نظام اجتماعی را برای ما تامین كند و حتی کلانتر اینکه دیگر نهادها و ساختارهای اجتماعی در این زمینه میتوانند چه نقشي بر عهده داشته و یا احیانا چه تغییراتی باید در سیاستها و ساختار خود بهوجود آورند؟
فعالیت دیگر طراحی فرآیندگذار از وضعیت کنونی به وضعیت جدید است؛ فرآیندی که به جهت تغییرات دائمی در جوامع، ساختارهای اجتماعی، فرهنگها و تبعات ناشی از مدرنیته و همچنین به جهت ارتباط تمامی مقولات اجتماعی بهیکدیگر مرحلهای بسیار پیچیده و حساس است. فرایندی دائمی و تکاملگرا که بتواند در هر لحظه خود را با تغییرات جدید سازگار سازد.
و نکتهی پایانی اینکه بهدلیل ضرورت همجهت سازی فعالیتهای کوتاهمدت، میانمدت و بلند مدت اصلاحی، فرآیندهای کارشناسی ذکر شده با سه رویکرد اساسی میبایست صورت گیرند. از آنجا که تولید علم و اندیشه فرآیندی است تابع تکامل اجتماعی و فرهنگی و از سوی دیگر زمانبر؛ طبیعی است که آنچه در افق کوتاه مدت بیش از هرچیز اهمیت یابد، گزینش صحیح و جهتدار از میان روشها و الگوها و ابزارهای تمدن رقیب است. گزینشی با دو ملاک حداکثر کارآمدی و حداقل تبعات منفی؛ واضح است که این فرآيند را در میانمدت میبایست به بومیسازی الگوها پیوند زد، به عبارت دیگر تغییر و تطبیق الگوهای وارداتی با فرهنگ و نیازهای بومی و افزایش تدریجی مؤلفههای بومی در طول زمان بوسیلهی ابتکار و تفکر.
این فرآیند نیز پس از طی زمان مقتضی میبایست به تولیدات اصیل اسلامی و بومی پیوند بخورد و ناگفته پیداست که فعالیت سهگانهی فوق (تبیین فلسفه، طراحی ساختار و طراحی مسیر گذار) لزوما دارای همزمانی بوده و هر چه از روبنا به زیربنا برویم امکان استفاده از الگوهای غیر بومی برای ما کمتر میشود.
* این مقاله در تاریخ 14/2/1386 به مناسبت بیانات مقام معظم رهبری پیرامون تحول در آموزش و پرورش در جمع معلمان فارس در پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای khamenei.ir با عنوان " نوآوری در بومی سازی الگوها" در صفحه دیگران منتشر گردید.
، زرين تاج قزويني مشهور به قرةالعين از 18 نفر پيروان علي محمدباب بود كه معروف به "حروف حي" بودند. نقش قرةالعين در اجتماع دشت بدشت با كشف حجاب خود و اعلام رسمي نسخ اسلام و معرفي فرقه بابيه به عنوان ديانتي جديد آغاز شد. او حتي در روز عاشورا به همراه خواهر خود با لباسهاي رنگين در ميان جمعيت عزادار و سياهپوش حاضر ميشد و به مناسبت روز تولد عليمحمد باب به جشن و شادي ميپرداخت.
از سوي بهائيان بسيار تلاش صورت ميگيرد كه قرةالعين به عنوان اولين مدافع حقوق زنان ايران و اولين كسي كه جنبش فمنيستي را در ايران پايهگذاري كرد، معرفي شود. اما امروز تحقيقات محققاني همچون «دكتر دنيس مك اوئين» استاد دانشكده ادبيات دانشگاه نيوكاسل، « دكتر عباس امانت» استاد تاريخ و مطالعات بينالمللي در دانشگاه ييل، دكتر فرزانه ميلاني استاد دانشگاه ويرجينيا، هدف اصلي و پروژه اساسي قرةالعين را خروج از اسلام ميدانند و معتقد هستند كه از شخصيت او نميتوان قرائتي فمينيستي داشت.
"دنيس مك اوئين" اساساً جنبش بابيه را يك جنبش اصلاحگرايانه و جنبشي در جهت حقوق زنان نميداند. او معتقد است كه بابيه و بهائيت متعلق به جريانهاي دموكراتيك نيستند. بلكه سرآغاز شكلگيري مفاهيم دموكراتيك را در ايران از انقلاب مشروطه ميداند. دكتر نيكي كدي استاد دانشگاه كاليفرنيا، نيز معتقد است كه جنبش بابيه در ايران يك جنبش پيش از مدرن است و به صورت گستردهاي در روستاها و شهرهاي كوچك رخ داده است. در حالي كه نهضت تنباكو و نهضت مشروطيت از جنبشها و نهضتهاي اوليه عصر مدرن هستند كه در مراكز شهري بسيار پرجمعيت رخ داده است.
همكاري عبدالبهاء رهبر بهائيان با دولت روس و محمد علي شاه و با دادن شعار جهان وطني هيچگاه از تاريخ سياسي ايران محو نخواهد شد. شرح اين خيانت را به خوبي ميتوان در آثار «ادوارد براون»، «سيد حسن تقي زاده»، «احمد كسروي»، «فريدون آدميت»، «هما ناطق»، «احسان طبري» و ... يافت. اين نخستين نهضت مردمسالاري ايرانيان كه در پي خروج از سلطنت استبدادي قاجار و تشكيل يك نظام پارلماني بود از نظر محققان بهائي همچون «اولريش گلمر» اين علائق ملي و منافع ايرانيان همان احتجاجات ناسيوناليستي نازيسم آلمان تلقي ميشود.
امروزه تشكيلات جهاني بهائيت، در جهان غرب از سوي محققاني همچون «دكتر خوان كول» استاد مطالعات خاورميانه دانشگاه ميشيگان و رئيس سابق مطالعات خاورميانه، «دكتر دنيس مك اوئين» و «فيچيكيا» مورد انتقادات جدي قرار گرفته است.
آنان معتقد هستند كه ساختار شوراي 9 نفره رهبريت تشكيلات جهاني بهائيت از گرايشات شديد بنيادگرائي برخوردار است تا گرايشات ليبراليستي، و مؤلفههاي فرقهاي در آن به شدت در حال افزايش است؛ تا جايي كه به اعتقاد «دكتر فيروز كاظمزاده» استاد تاريخ روسيه در دانشگاه ييل و سخنگوي بهائيان آمريكا، ساختار تشكيلات بهائي لزوماً منطبق با دموكراسي در آمريكا نيست بلكه متعهد به رعايت تئوكراسي جامعه بهايي است.
دنيس مك اوئين نيز در تبيين نظام اداري بهايي به تئوكراسي ديكتاتورمآب اشاره ميكند. تا جائي كه «اودو شفر» از محققان برجسته بهائي و عضو سابق محفل ملي بهائيت در آلمان، نگاه بهائيان به مركز جهاني بهائي (بيت العدل اعظم) را كه قائل به عصمت براي آن هستند همانند نگاه به معبد دلفي ميداند و معتقد است كه بهائيان به يك الهام شبه نبوي از سوي روحالقدس در بيت العدل اعظم قائل هستند و روحالقدس را نيز همچون يك خداي ماشيني در هدايت بيتالعدل اعظم تلقي ميكنند.
تشكيلات بهائيت به دليل ساختار فرقهاي خود در جهان غرب از كمترين اقبالي برخوردار است. غربيان بهائيت را يك مسلك شبه عرفاني شرقي ميدانند كه لباسي به ظاهر از دنياي مدرن به تن كرده است. همان گونه كه «هامر رومر» محقق آلماني معتقد است كه بهائيت يك مسلك درويش مآب است و تنها به لطف تقارن با جنبشهاي فرهنگي ملهم از غرب در خاورميانه بوده كه لباسي مدرن بر تن كرده و ميكوشد تا پيوندهاي خود را با ساير سلسلههاي درويشي پنهان نمايد. «پرفسور نالينو» استاد دانشگاه روم نيز بهائيت را آميزهاي از توهمات شرقي و آرا و عقايد غربي ميداند و آن را نقابي ميداند براي لاقيدي مذهبي.
«اودو شفر» به دلايل عدم استقبال غرب به بهائيت اشاره ميكند كه عقايد بهائي در سيستماتيك كردن و عرضه محققانه تعاليم خود بسيار ضعيف است و در مقام مقايسه در مطالعات فلسفي، مذهبي و علم كلام با اسلام اذعان مينمايد كه جامعه بهائي در مرحله نوزادي به سر ميبرد.
وي بيان ميكند كه در بهائيت نظريههاي بنيادي فلسفي در مورد نقش عقل و منطق، اخلاق و سياست مورد پژوهش قرار نگرفته است.
وي همچنين معتقد است كه بدون ترديد احكام جزائي كتاب اقدس كاملاً مخالف تصور ارزشهاي حاكم بر دنياي غرب است و نيز مخالف خواستههاي متخصصين امور جنائي مدرن است و با نااميدي اين گونه بيان ميكند كه كمتر به نظر ميرسد بتوانيم اين مسائل را در بحثهاي مستقيم در جامعه امروزي جامعهاي كه جز دلايل منطقي و عقلاني دليل ديگري نميپذيرد مطرح كنيم.
او همچنين اشاره ميكند به وجود عقيدهاي كه غالبا بهائيان آن را تكرار ميكنند كه بهاءالله همه چيز را بيان كرده است و انسان براي كشف حقيقت نيازي به فلسفه ندارد به اين نتيجه ميرسد كه اين ميتواند جامعه بهائي را به نگرشهاي فرقه گرايانه سوق دهد.
«موژان مومن» از محققان مشهور بهائيت خود اذعان دارد كه جوامع بزرگ بهائي در بخشهاي فقير جهان متمركز است كه در جنوب آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين و در برخي از جزاير اقيانوس آرام حضور دارند و بزرگترين جامعه بهائي در جهان نيز در هندوستان است. بيشتر آنها از جوامع روستايي هستند و بنا به گفته وي بسياري از روستائيان جهان سوم كه در سالهاي اخير بهائي شدهاند بيسواد هستند.
وي اذعان ميكند كه اكنون امر بهائي عمدتاً ديانتي جهان سومي است. او معتقد است كه در آسياي شرقي، توسعه بهائيت موفق نبوده است در كشور چين و كره شمالي از آنجائي كه به رسميت شناخته نشده و هيچ فعاليت سازمان يافته بهائي وجود ندارد، توسعه بسيار كند بوده است. در كشورهائي چون ژاپن و كره جنوبي كه آزادي مذهبي برقرار است، وضعيت بهائيت مشابه شرايط در اروپاي غربي است و از رشد مناسب برخوردار نيست.
امروز تشكيلات بهائيت در ايران به دليل ساختار فرقهاي خود نه تنها خود مانع مهمي در تحقق حقوق شهروندي بهائيان ايران است بلكه به دليل فعاليتهاي تشكيلاتي خود در سطح جامعه ايران دو عنصر مهم هويت ايراني را يكي اسلام و ديگري مليت را به چالش ميكشاند. بسيار تعجبآور است كه خانم شيرين عبادي با ناديده گرفتن حقوق ايرانيان اينگونه مورد سوء استفاده تشكيلات بهائيت قرار ميگيرد. در عين حال كه هم به ايراني بودن خود و هم به مسلمان بودن خود افتخار ميكند، همان دو عنصر تشكيل دهنده هويت ايراني كه دائماً در تاريخ معاصر ايران از سوي تشيكلات بهائيت مورد هجوم قرار گرفته است، وكالت رهبران تشكيلات بهائي ايران را به عهده ميگيرد. امروز تشكيلات بهائيت در تلاش است با استفاده از خانم شيرين عبادي جهت اهداف تشكيلاتي خود زرينتاج (قرةالعين) ديگري را بازسازي كند اما اميد است اين نقشه شوم با هوشياري شيرين عبادي خنثي شود.
*لطفالله لطفي؛ پژوهشگر تاريخ معاصر ايران
هم چنان مظلوم
.. علی رداد
نهم شهريور 87 سي امين سالگرد ربوده شدن امام موسي صدر عالم بزرگ اسلامي و رهبر مبارز شيعيان است. او روز نهم شهريور سال 1357 در پايان يك سفر چند روزه به كشور ليبي به طور غيرمنتظره اي ناپديد شد. امام صدر در 24 اسفند سال 1317 در شهر مقدس قم و در يكي از خانواده هاي علم و اجتهاد به دنيا آمد. خاندان صدر يكي از خانواده هاي بزرگ روحاني شيعه است و آيت الله شهيد سيدباقر نيز كه توسط رژيم عراق به شهادت رسيد، از همين خاندان برخاسته است. امام موسي صدر تحصيلات علوم ديني را در شهر قم به اتمام رساند و پس از آن در رشته حقوق از دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. پس از انجام تحصيلات، از طرف آيت الله العظمي بروجردي براي تبليغ در ايتاليا انتخاب شد ليكن نپذيرفت و از محضر ايشان طلب عفو نموده و جايي ديگر را براي تبليغ انتخاب كرد.
در سال 1338 به دعوت سيدعبدالحسين شرف الدين پيشواي شيعيان لبنان به اين كشور عزيمت كرد و پس از شرف الدين به توصيه ايشان مسئوليت رهبري شيعيان لبنان به عهده امام موسي صدر گذارده شد.
امام موسي صدر دريافت كه ريشه همه گرفتاريها فقر فرهنگي واقتصادي است، لذا با كار فرهنگي و حركت فقرزدايي از جامعه مسلمانان لبنان شروع كرده و علاه بر آن، به ايجاد تشكيلات اسلامي براي احقاق حق مسلمانان و مبارزه موثر با صهيونيسم اقدام نمود.
اقدامات او در لبنان بر اساس نظريه مترقي ولايت فقيه بود، ابتدا آگاهي توده ها و وحدت بخشي به آنها و سپس حركت اصلاحي. لذا با وجود مشكلات فراوان دست به تشكيل مدارس درسي زد و مشكلات مالي مدرسه را از طريق فروش توليدات صنعتي كه خود محصلان در ساخت آن همكاري داشتند بر طرف مي ساخت.
امام موسي صدر در مدت 20 سال كه در لبنان اقامت داشت، تلاشهاي فراواني در جهت ارتقا كمي و كيفي رفاه شيعيان و تقويت دين و اعتقادات و اخلاقيات آنان به عمل آورد. با برنامه ريزي هاي وي و حمايت اكثريت جوانان شيعه لبنان مشاغل متعددي بوجود آمد و بسياري از زنان و مردان لبنان در آموزشگاهها، مراكز فني و حرفه اي، كارگاهها و مدارس مشغول كار و تحصيل شدند. وي در اين مدت، نقش مؤثري در متشكل ساختن شيعيان لبنان ايفا كرد.
امام به جوانان لبنان فهمانده بود كه انسان نميتواند بدون تلاش و جهاد و شهادت، از شرف خود دفاع كند. او با شور و اشتياق زيادي درسخنراني هاي خود اين گونه سخن مي گفت: راحتي وعافيت طلبي را براي افراد تنبل واگذاريد ما آموختهايم تا كار كنيم و دولت را وادار به كار كنيم.
و بالاخره دولت تسليم نظرات مردم شد و اين حركت (با الهام از فرهنگ ناب اسلامي و با شعار « نه شرقي - نه غربي») طلسم وابستگي را شكست.
امام بسيار پر شور و پر انرژي و خستگي ناپذير بود، كارهاي انجام شده را هر چند لازم و مفيد، اما هرگز كافي نميدانست و همه را حركات مقطعي مي ديد كه لبنان را براي يك جراحي بزرگ آماده مينمود. گام اول تشكيل يك مجلس قانوني براي شيعيان بود و او تمام نيروي خود را براي آن به كار گرفته بود.
مجلس عالي شيعيان لبنان، حركت المحرومين و... از جمله تشكيلاتي بود كه با همت ايشان ايجاد گرديد.
امام موسي صدر به شيعيان آموخت كه اسرائيل شر مطلق است و هرگونه داد وستدي با صهيونيستها حرام مي باشد. او سازمان نظامي امل را با هدف دفاع از جنوب لبنان در برابر تعرضات صهيونيستها بوجود آورد.
احزاب به علت دارا نبودن انگيزه مذهبي، از كارآيي لازمي-مخصوصاً در برابر تهديدات نظامي بيگانگان- برخوردار نبودند و اين رسالت سازمان نظامي امل را براي پاسخ مثبت به فرياد مظلومانه وطن و تعدي قساوت بار اسرائيل بيشتر مي كرد.
مشكل بزرگتر از تعرضات خارجي، جنگ داخلي بود، لبنان در زير آتش كينه ها و عقده هاي ديني و قومي و تاريخي مي سوخت و هر روز يك جنگ جديد و... امام بسيار باهوش و متفكر و صبور بود، بايد به هر نحوي كه شده اين آتش را فروكش مي كرد، او در عين صلابت و شجاعت، به دوستان خود ياد داده بود كه گاهي جهاد در نجنگيدن است. او به لبنان آموخت كه بايد برادرانه در كنار هم زندگي كرد. نتيجه آن آموزه ها يك نوع همزيستي كم نظير و تاريخي در ميان مسلمانان و مسيحيان در زير سايه اين حكومت بود. جمله معروف او: "اگر در بيروت پسر مرا بكشند من هرگز اجازه نخواهم داد كه در بعلبك يك مسيحي كشته شود و اين دو با هم ارتباط نداشته و هر دو به دست دشمنان اين ملت به خاك وخون كشيده ميشوند"، نشان از ايمان وي به برقراري صلح و آرامش بود. اين اقدامات وي منجر به آن شده بود كه توده مسيحيان او را نماينده حضرت مسيح و رجل صلح و دوستي بدانند و مسلمانان سني و دروزي نيز كمتر از رهبران خود به ايشان علاقه نداشتند. تاريخ بار ديگر ثابت كرد كه هر وقت اسلام به درستي مطرح شود، مكاتب ديگر هر چند پر زرق و برق، در شعاع تشعشع تشيع گم مي شوند.
وقتي مردم لياقت و ايمان واخلاص او را مشاهده نمودند، به او لقب "امام" داده و وي را پيشوايي دلسوز براي خود يافتند.
امام موسي صدر يك ماه قبل از هجرت تاريخي امام خميني به پاريس، طي مقاله اي در روزنامه لوموند از انقلاب اسلامي ايران به عنوان ادامه حركت انبيا الهي ياد كرد و امام خميني را بعنوان يگانه رهبر بزرگ انقلاب به دنياي اسلام معرفي نمود.
او بدنبال تلاش و اقدامات فراوان و مؤثر عليه صهيونيسم سرانجام در شهريور سال 1357 پس از سفر به الجزيره و مذاكره با مقامات آن كشور وارد ليبي شد و پس از 5 روز اقامت در ليبي خبر ناپديد شدنش اعلام شد. پس از اعلام خبر ربوده شدن امام، عكسالعمل شورانگيز، اعتصاب، راهپيمايي و تظاهرات بيشتر، شهرهاي لبنان را فراگرفت. در ابتدا روزنامههاي وابسته به ليبي مثل السفير نوشتند كه امام موسي صدر مخفيانه به ايران رفته، ولي كسي اين دروغ مسخره را باور نمي كرد.
كشورلببي ادعا كرد كه امام به ايتاليا رفته است، ليكن دادگاه ايتاليا اين ادعا را رد كرد و مسئوليت آن را متوجه كشور ليبي دانست. شنيده ها حاكي از آن است كه قذافي به منظور حفظ اسرار، تمامي افرادي را كه در جريان ربودن امام دست داشته اند، كشته است.
امام موسي صدر براي شيعيان لبنان يك منجي بزرگ بود و علما و چهره هاي برجسته لبنان اعم از شيعه و سني او را ياري بزرگ براي خود مي دانستند. به همين دليل امسال نيز همزمان با سالگشت ربوده شدن وي سراسر لبنان تعطيل عمومي خواهد بود. اما متأسفانه در سرزمين مادري وي ايران، هيچ سخن و برنامه و بزرگداشتي در مورد وي وجود ندارد و آن بزرگوار همانگونه كه مظلومانه ربوده شد در ذهن متوليان امور و همه آنهائي كه بايد ادامه دهنده راه وي باشند مظلومانه به فراموشي سپرده شده است.

.....مساله مسلمان شدنم براي خانوادهام قابل قبول نبود و مادرم مرا از خانه بيرون كرد. تا مدتها، شبها را در منازل مسلمانان نروژ مي گذراندم.
مونيكا هانگسلم ساكن اوسلو با حضور در يكي از برنامههاي شبكه تلويزيوني " اقراء"، از انگيزه ها و چگونگي اسلام آوردنش سخن گفت و افزود: حجاب را نه تنها اهانت به زن نمي دانم بلكه آن را براي راحتي زن امري ضروري ميدانم.
وي با بيان اينكه بصورت ناگهاني اسلام نياورده است، افزود: مساله به اسلام گرويدن بنده به چند سال قبل بر مي گردد. آنجايي كه بسياري از مردان نروژ مست به خانه برمي گردند و زنانشان را به تازيانه مي كشند و زندگي خود را آشفته مي كنند. من اسلام را كه دين صلح و رحمت است انتخاب كردم.
هانگسلم گفت: قبل از اينكه اسلان بياورم ترجمه نروژي قرآن را خوانده و آن را با انجيل مقايسه كردم لذا به شدت مجذوب قرآن شدم.
وي مي افزايد: بنده ضمن اينكه قرآن را تلاوت مي كردم بسياري از كتاب هاي فقه و سنت پيامبر را نيز مطالعه كردهام.
اين زن نروژي مسلمان افزود: متاسفانه مردم اروپا به تعاليم الهي انجيل پايبند نيستند در حالي كه مسلماناني كه با آنها آشنا شدهام از تعاليم الهي قران پيروي مي كنند و هر آنچه كه در قرآن و سنت پيامبر است را پاس مي دارند. اينگونه بود كه اسلام را به عنوان دين آسماني خويش برگزيدم.
وي با بيان اينكه پس از قرائت متن هاي زيادي از انجيل هيچ استفادهاي از آن نبرده ام و بنابراين آن را كنار گذاشتم، افزود: مضامين قرآن تعجب مرا برانگيخت و از آن استفاده هاي فراوان بردم. مخصوصا سوره اخلاص كه آن را آغاز عشقم به قرآن و احساس امنيت در سايه آن مي دانم.
هانگسلم با اشاره به اينكه بسياري از دوستانش نيز به اسلام گرويده اند، افزود: بسيار خرسندم كه مسلمانم.
وي در خصوص عكس العمل خانواده اش بعد از اسلام آوردنش، گفت: مساله مسلمان شدنم براي خانواده ام قابل قبول نبود و مادرم مرا از خانه بيرون كرد و تا مدتها، شب ها را در منازل مسلمانان نروژ مي گذراندم.
مونيكا افزود: هرچند در ابتدا مسلمان شدنم براي خانواده به عنوان يك بحران بزرگ به شمار مي رفت اما با مرور زمان تسليم واقعيت شده و مرا به خانه راه دادند.
"مونيكا هانگسلم" در پاسخ به سوالي مبني بر اينكه "نظر شما در مورد برخي شبهات كه ادعا مي كند كه هيچ تناسبي ميان تعاليم قرآن و زن در بسياري از امور وجود ندارد"، تصريح كرد: رسانه ها و وسايل اطلاع رساني نروژ در خصوص تصحيح چهره واقعي اسلام بسيار ضعيف هستند است و نتوانستهاند حقيقت اين امر را براي مردم بازگو كند. پس از آشنايي با اسلام فهميدم كه هيچ ديني بيشتر از قرآن زن را محترم نمي دارد. اسلام به كرامت و آزادي زن توجه شاياني داشته است.
وي افزود: آزادي در نظر غربيها آن است كه زن بدون لباس در خيابان راه برود. در حالي كه اين تعبير نادرستي از آزادي است. معتقدم كه اسلام آزادي واقعي را به زن داده است و علي رغم اينكه حجاب رادست و پنجه نرم مي كنند.براي مثال كودكان مسلمان ما به خاطر ناداني معلمين نسبت به اسلام از ابراز دين خود امتناع مي كنند. لذا جمعيت هاي اسلامي نروژ در صدد تاسيس مسجد جامع براي عبادت و درس برآمده اند. لكن به دليل مشكلات مالي مدتها طول خواهد كشيد تا اين پروژه به اتمام برسد.
وي در خصوص زيارت مكه مكرمه گفت: به هنگام زيارت مكه احساس عجيبي داشتم و به هنگام زيارت مسجد الحرام احساس مي كردم كه به خدا نزديك شده ام. آرزو مي كنم كه آن سعادت بارها نصيبم شود و اسلام در تمام جهان گسترش يابد.
مونيكا هانگسلم هم اكنون متاهل شده و داراي سه فرزند است كه زبان عربي و تلاوت قرآن كريم را كاملا ياد گرفته است و از زندگي خويش در سايه ايمان به خداوند و دين مبين اسلام رضايت كامل دارد.
در نروژ تقريبا 56 مسجد و بيش از 500 مسلمان وجود دارد
....
چرا بسياري از فلسطينيان به مجرد شنيدن نام اين دختر فلسطيني در ليست عمليات تبادل، گريستند؟
روي يكي از تابوت هايي كه در عمليات تبادل اسرا به مقاومت اسلامي لبنان تحويل داده شد،نام آشنايي ديده ميشد كه خصوصا براي فلسطينيان بسيار خاطرهانگيز بود:«دلال المغربي».بسياري از فلسطينيان به مجرد شنيدن نام اين دختر فلسطيني در ليست عمليات تبادل، گريستند.
روز 26 تير ماه سال 1387، در مقابل چشمان حيرت زده جهانيان و علي الخصوص متحدان متعصب « رژيم صهيونيستي » «عمليات تبادل اسرا» ميان « جنبش حزب الله لبنان» و « دولت مجعول يهود» آغاز شد.
در جريان اين عمليات، جسد دو سرباز صهيونيست با 5 اسير لبناني مبادله شد. در چارچوب همين عمليات كه نام «رضوان» ، علاوه بر پيكر بيش از دويست شهيد مقاومت ضد صهيونيستي با مليتهاي مختلف عربي نيز به «حزب الله لبنان» تحويل داده شد. روي چند تابوتي كه در همان مرحله اول بر دوش چريكهاي مقاومت اسلامي لبنان قرار گرفت چند اسم آشنا ديده ميشد كه خصوصا براي فلسطينيان بسيار خاطرهانگيز بود: «دلال المغربي».
بسياري از فلسطينيان به مجرد شنيدن نام اين دختر فلسطيني در ليست عمليات تبادل، گريستند.
******
«دلال المغربي» كه بود؟
روز 19 نوامبر سال 1977 با سفر غير مترقبه «انورسادات» رييس جمهور مصر به «فلسطين اشغالي» برگ جديدي از تاريخ فلسطيني ورق خورد. رييس حكومت كشوري كه تا چند روز پيش، مرزهايش به عنوان خط مقدم جبهه نبرد با « رژيم صهيونيستي» به شمار ميرفت، در حالي از هواپيماي خطوط هوايي مصر پياده ميشد كه پاي پلكان هواپيما، «رئيس جمهور» و «نخست وزير» اسرائيلي با نيشهاي تا بنا گوش باز و آغوش گشوده انتظارش را ميكشيدند. آن روزها علاوه بر مسلمانان جهان اسلام كه حيرت زده از تلويزيونهاي خود شاهد اين مراسم عجيب بودند، فلسطينيان هم با چشماني اشكبار به آيندهاي ميانديشيدند كه با اين سفر شوم انتظارشان را ميكشيد. آن روزها پرچم فعاليتهاي ضد صهيونيستي بر دوش « ياسر عرفات» رييس سازمان آزادي بخش فلسطين و فرمانده شاخه نظامي اين سازمان قرار داشت.
عرفات به خوبي ميدانست كه اين سفر جناب سادات، روزهاي سياهي را براي "نهضت مقاومت فلسطين" به دنبال خواهد آورد.خروج مصر از جبهه نبرد با رژيم صهيونيستي عملا به معناي تنها ماندن فلسطينيان در مواجهه با اشغالگران بود چرا كه هيچ كدام از كشور هاي عربي ديگر ، به تنهايي و بدون همراهي مصر ياراي نبرد با ارتش صهيونيستي را نداشت و همين نكته باعث مي شد كه تمايل به كنار آمدن با رژيم صهيونيستي در آنان نيز تقويت شود.تقويت چنين فضايي بهترين فرصت را به صهيونيست ها مي داد تا فارغ از عكس العمل شديد كشورهاي عربي ، حساب هاي خود را با فلسطينيان و در راس آنان «سازمان آزادي بخش فلسطين» تسويه كند.پس «عرفات» بايد پيش از غافلگيري به دست صهيونيستها، كاري صورت ميداد.
***
در شب يازدهم مارس سال 1978، يك كشتي باري كوچك كه در ظاهر به سوي شمال آفريقا حركت مي كرد ، هنگام رسيدن به مقابل آب هاي «فلسطين اشغالي» (50 كيلومتري ساحل «تل آويو») رسيد، دو قايق لاستيكي را بر آبهاي درياي مديترانه رها كرد. تمامي مسافران قايقها، لباس فرم ارتش صهيونيستي را بر تن داشتند. اينان گروهي از فدائيان فلسطيني و هدفشان رسيدن به ساحل شهر «تل آويو» پايتخت «رژيم صهيونيستيـ بود. اين فدائيان وظيفه داشتند عمليات ضدصهيونيستي بزرگي را در "تلآويو" به اجرا درآوردند كه اشغالگران را به تلافيجويي وادار كند.
تحليل رهبران "فتح"(بزرگ ترين سازمان فلسطيني عضو «ساف») اين بود كه واكنش "دولت يهود" به چنين عملياتي ، اگر منجر به توقف مسير مذاكرات صلح مصر و اسراييل نشود، لااقل سرعت آن را كاهش ميدهد و اگر اين هدف هم محقق نگردد، حداقل اين عمليات ميتوانست هشداري باشد به مقامات صهيونيست و سران كشورهاي عرب مبني بر اين كه ناديده گرفتن "ساف" مي تواند براي تمامي منطقه خطرناك باشد. مخلص كلام اينكه، فدائيان فلسطيني با اين عمليات قصد داشتند يك بار ديگر موجوديت خود را به شكل دردناكي به همة طرفهاي درگير قضيه فلسطين يادآوري كنند.
«خليل الوزير» ملقب به "ابوجهاد"، مرد شماره دوي "فتح" تقريباً از اوايل سال مراحل عملي كردن طرح عملياتي خود را آغاز كرد. سيزده نفر از مجربترين و چريك هاي عضو "فتح" براي اجراي اين عمليات كه بازگشتي برايش متصور نبود انتخاب شدند. فرماندهي اين تيم ويژه بر عهده دختري جوان و با انگيزه به نام "دلال سعيد المغربي" قرار گفت.
«دلال»متولد 1958 در فلسطين اشغالي (شهر «يافا» )بود كه علاوه بر داشتن تهور و جسارت فراوان ، زبان عبري را به خوبي عربي صحبت ميكرد. تيم 13 نفره اي كه او فرماندهي اش را بر عهده داشت ، "جوخه ديرياسين" نام گرفت . اين نامگذاري نمادين پيامي آشكار به «دولت يهود» داشت، چرا كه در آن زمان پست نخست وزيري «رژيم صهيونيستي» بر عهده «مناخيم بگين» بود. 30 سال پيش از آن ، دار و دسته تروريستي كه تحت فرماندهي همين« مناخيم بگين» قرار داشت به روستايي به نام «دير ياسين» در حوالي قدس حمله برد و صد ها زن و كودك فلسطيني را قصابي كرد.خود عمليات نيز به ياد سخنگوي "ساف" كه در سال 1973 در بيروت به دست كماندوهاي صهيونيست ترور شد، "كمال عدوان" نامگذاري شد. جالب اين جاست كه وظيفه سركوب «عمليات كمال عدوان» هم به «ايهود باراك» واگذار شد.
در مسير حركت به سمت ساحل ، يكي از قايقهاي لاستيكي واژگون شد و دو فدايي به دليل سنگيني تجهيزات خود غرق شدند. يازده فدايي ديگر پس از يك ساعت و نيم موفق شدند خود را به ساحلي در نزديكي بزرگراه "حيفا - تلآويو" برسانند. آنان به سمت بزرگراه حركت كرده و در راه يك صهيونيست را كه متوجه هويت آنان شده بود به قتل رساندند.
با رسيدن به بزرگراه مزبور، "دلال المغربي" دستور داد فدائيان دو اتوبوس را متوقف كنند. فدائيان، مسافران يكي از اين اتوبوسها را به اتوبوس ديگر منتقل كردند و يك اتوبوس با حدود يكصد گروگان و يازده فدايي فلسطيني به سمت "تلآويو" به حركت درآمد. به "دلال" مأموريت داده شده بود كه حتي الامكان خود را به يك هتل شلوغ در حومه جنوبي "تلآويو" برساند و مهمانان هتل را برابر آزادي چند تن از زندانيان فلسطيني به گروگان بگيرد.
هم «دلال» و هم «ابوجهاد» ميدانستند كه تحقق چنين تبادلي بسيار دور از ذهن است زيرا اساسا «مناخيم بگين» نخست وزير و «موشه دايان» وزير جنگ ، در موارد مشابه قبلي نشان داده بودند كه به هيچ وجه براي نجات گروگان هاي صهيونيست تمايلي نشان نمي دهند. اما "دلال" تمام سعي خود را به كار برد تا مطابق برنامة عملياتي عمل كند و در حقيقت اين عمليات با رويكردي استشهادي طراحي شده بود.
«دلال» احتمال ميداد بتواند با اين تعداد از گرو گان كه به همراه دارد بتواند راهش را به سمت هدف از پيش تعيين شده باز كند. اما واحد ويژه اي از ارتش صهيونيستي در معيت تانك و نفربرهاي زرهي ، در دو راهي "جليلات"(كه در ميان صهيونيست ها ، دو راهي «كانتري كلاب» ناميده مي شود) واقع در چند كيلومتري شمال "تلآويو"(نزديكي شهرك صهيونيست نشين«هرتسليا») موضع گرفت و بزرگراه را مسدود كرد.
با نزديك شدن اتوبوس حامل فداييان و گروگان ها به نظاميان صهيونيست، پيش از آنكه فرصتي براي ايجاد ارتباط و مذاكره با فدائيان پيش بيايد، چرخهاي اتوبوس به گلوله بسته شد و پس از توقف آن، تبادل آتش وسيعي ميان فلسطينيها و صهيونيستها در گرفت .
در كمتر از 15 دقيقه، اتوبوس به گلوله اي از آتش تبديل شد. پس از ساعاتي درگيري رودر رو ميان فداييان فلسطيني و نظاميان صهيونيست كه تحت فرماندهي «سروان ايهود باراك» قرار داشتند ، سرانجام «دلال المغربي» بر اثر اصابت گلوله اي به سرش به شهادت رسيد و 8 تن از فدائيان نيز در كنارش بر خاك افتادند. همچنين 2 فدايي ديگر به چنگ صهيونيستها اسير شدند.
با خاموش شدن آتشبار ها، صهيونيست ها به جمع آوري مصدومين پرداختند. آماري كه در نهايت از كشته شده گان صهيونيست به دست آمد هولناك و كم سابقه بود:37 كشته و 80 زخمي. اين ركورد از تلفات تا زمان انتفاضه دوم در سال 200 ميلادي شكسته نشد.
به اين ترتيب "عمليات كمال عدوان" ساعات هولناكي را براي اهالي "تلآويو" به ارمغان آورد كه هنوز هم در ميان اتباع رژيم صهيونيستي و حتي صاحبنظران صهيونيست يكي از بدترين حوادث تاريخ اين رژيم به شمار ميآيد .اين عمليات تا كنون بزرگ ترين عمليات فدايي فلسطينيان عليه اشغالگران به شمار مي رود و به اعتراف تحليل گران نظامي «دولت يهود» ، اتباع اسراييل ديگر تا زمان جنگ 33 روزه لبنان چنين ساعات پر وحشت و هراسي را تجربه نكردند.
اجساد «دلال المغربي» و ساير فدايياني كه در اين عمليات به شهادت رسيده بودند در محلي موسوم به«گورستان اعداد» به خاك سپرده شدند و سر انجام پس از 30 سال، در جريان «عمليات تبادل اسرا» ميان حزب الله لبنان و رژيم صهيونيستي ، از آرامگاه هاي موقتي شان خارج شده و به مقاومت اسلامي لبنان تحويل داده شده و در روز 28 تير ماه 1387 شمسي پس از تشييع با شكوهي به خاك سپرده شدند.
نويسنده: رضا رستمى زاده 
الگوهاى تربيتى در قرآن
قرآن كريم حضرت محمد(ص) را سرمشق و الگوى مطلق در همه ابعاد زندگى براى همه خداجويان و كسانى كه اعتقاد به رستاخير دارند، معرفى مى كند.
چكيده
خداوند حكيم امكانات لازم را در دنيا به گونه اى در اختيار بشر قرار داده، كه انسان قادر است جهان درون و برون خويش را به شايستگى بشناسد، و شرايط مساعد و مناسب براى زندگى و بقاى خود را شناسايى و فراهم كند، و چنانچه در اين كار تعلّل ورزد و استعدادهاى خود را كشف نكند، مسلماً نمى تواند در جهت بارورى آن برنامه ريزى كند; و در نتيجه، زندگى پرمشقت و رنج آورى خواهد داشت. مهم ترين و كاربردى ترين نوع شناخت و يادگيرى در همه دوران زندگى، «سرمشق گيرى و الگوپذيرى» است. در اين نوشتار، به اختصار به شيوه الگو سازى قرآن اشاره شده، و نكات مهم و كليدى را كه خداوند متعال ذيل الگوى هاى عبرت آموز متذكر گشته است، به اجمال ذكر شده اند. در ادامه فهرستوار نمونه هايى از الگوهاى تربيتى قرآن و اهداف كلى ذكر شده است و در پايان به بهترين الگوى تربيتى از نظر قرآن، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، كه خداوند متعال به آن مباهات مى كند، اشاره شده است. خلاصه آن كه اسلام در ترسيم برنامه روزانه مسلمانان، پيوسته روش «الگوپذيرى» را متذكر شده، و آنان را به حضور مستمر و به موقع در جايگاه الگوهاى شايسته الهى فرا مى خواند و از الگوهاى ناشايست برحذر مى دارد.
مقدّمه
مى توان گفت: سازندگان اصلى هر جامعه بزرگان و سردمداران آن جامعه هستند. بنابراين، يكى از شيوه هاى ايجاد محيط تربيتى مساعد، پديد آوردن الگوهاى شايسته در آن محيط و جامعه و طرد الگوهاى ناشايست است. وجود الگوهاى محبوب در جامعه به خودى خود، افراد آن محيط را به سوى آنان سوق مى دهد و الگوبردارى از مكارم اخلاقى ايشان را ترغيبت مى كند.
مهم ترين نوع يادگيرى انسان «سرمشق گيرى» است. فرد با انتخاب يك الگو يا سرمشق، به تقليد رفتار او مى پردازد. علاوه بر الگوهاى زنده، كه محيط تربيتى مساعد را ايجاد مى كنند، اسوه هاى اخلاقى و انسانى باقى مانده از گذشته، مردم را حيات مجدّد مى بخشند و از لحاظ بار عاطفى، برجستگى و ارزش كاربردى در سرمشق بودن، نقش عظيمى در سازندگى انسان ها ايفا مى كنند. ترسيم چهره دقيق و كاربردى و در عين حال، محبوب و دوست داشتنى اسوه ها براى همگان مى تواند جاى خالى الگوهاى موردنياز را در محيط و ذهن و روحشان پر كند تا بتوانند به تدريج با آنان همانندسازى كنند.
در اين مقاله، به فراخور توان، به شيوه الگو سازى قرآن در قالب داستان سرايى اشاره شده، و فهرستوار الگوهاى تربيتى مذكور در قرآن و اهداف كلى آن ها ذكر شده اند. اميد است اين پژوهش مختصر بتواند بسترى مناسب براى فعاليت مربيان دلسوز فراهم آورد.
شيوه هاى الگوسازى قرآن
قرآن كريم در استفاده از شيوه الگوسازى، دست كم دو نكته مهم تربيتى را مورد توجه قرار داده است:
نخست آن كه چهره هاى محبوب را گاه به طور كلى و با عناوين عام معرّفى كرده است; از جمله: توّابين، پاكان (متطهّرين) پرهيزگاران (متقين)، صالحان، صابران، محسنين (نيكوكاران)، و مجاهدان; و گاه نيز به طور خاص و به اسم ـ در مورد پيامبران و غير آنان ـ از ايشان ياد نموه است. اما چهره هاى منفور و مطرود از نظر قرآن به طور عمده ـ بجز در موارد استثنايى، مثل ابولهب ـ با توصيف عناوين كلى آنان، مثل تجاوزگران (معتدين). اسراف كنندگان (مسرفين)، خودپسندان (متكبرين)، كافران، ستمگران (ظالمين)، و منافقان بيان شده اند. بنابراين، ما بايد از اين روش نيكوى قرآنى پى روى كرده، در شناساندن فضايل اخلاقى و تربيتى همراه با ذكر عناوين كلى، نام صاحبان آن فضايل را نيز ياداور شويم و در موارد منفى، حتى المقدور از بيان نام اشخاص پرهيز كنيم.
دوم انتخابگرى در الگوهاست. قرآن با طرح چهره هاى محبوب و منفور در كنار هم، جامعه انسانى را به گزينش آگاهانه الگوهاى موردنظر خويش دعوت مى كند، حتى در مورد پدران و گذشتگان نيز هشدار مى دهد كه بدون آگاهى با پى روى كوركورانه از آنان زندگى خود را تباه نكنند: «گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافته ايم و ما هم از ايشان پى روى مى كنيم. گفت: هرچند هدايت كننده تر از آنچه پدران خود را بر آن يافته ايدبراى شمابياورم؟»(زخرف:23و24)
به هر صورت، قرآن كريم براى بهره بردارى از اين شيوه بسيار غنى است، به ويژه آن كه غالب الگوهاى قرآنى كه در قالب داستان آمده اند، نو و تأثير گذارند. قرآن كريم از داستان در جهت تربيت اخلاقى انسان ها بيش از 122 مورد استفاده كرده است. داستان در همه مراحل سنّى مفيد و مورد توجه است و محتواى داستان هاى قرآنى متناسب با سطح اطلاعات خوانندگان و شنوندگان است. خداوند در مورد اهداف قصه گويى خود در قرآن مى فرمايد: «بى ترديد، در بيان داستان آنان عبرتى براى صاحبان خرد است. داستان هاى قرآنى سخنى به افترا نيست، بلكه تصديق كننده است همه آنچه را پيش روى او (از كتب آسمانى پيشين) قرار دارد; و بيانگر هر چيزى و هدايتگر و رحمت آور براى گروهى كه ايمان مى آورند.»(يوسف:111)
انبان تاريخ سرشار از وجود كسانى است كه بار خطايى به دوش گرفته و در مسير ناصواب پيش رفته اند. تأمّل در آثار به جاى مانده از گذشتگان (بنا به توصيه قرآن) ما را متقاعد مى كند كه براى كناره گرفتن از هر خطايى لازم نيست حتماً خود به تجربه بنشينيم و كيفر ببينيم. «آيا در زمين نگرديده اند تا ببينند سرانجام كسانى كه پيش از آن ها زيسته اند، چگونه بوده است؟ آن ها از ايشان نيرومندتر (بوده) و آثار در زمين گذاشتند. با اين همه، خدا آن ها را به كيفر گناهانشان گرفتار كرد، و در برابر خدا حمايتگرى نداشتند.» (مومن: 21)
پس، ذكر داستان زندگى گذشتگان مى تواند عبرت آموز باشد. در داستان هاى قرآنى هرچند عبرت گيرنده، خود در صحنه هاى واقعى و آثار گذشتگان حضور نمى يابد، ولى تأمّل در واقعيت ها و فرجام هايى كه دامنگير گذشتگان بوده، ازنظر عبرت آموزى بسيار راهگشاست. حضرت على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «از حال فرزندان اسماعيل، فرزندان اسحاق و فرزندان يعقوب عبرت بگيريد! چه قدر حالات ملت ها با هم مشابه و صفات و افعالشان شبيه يكديگر است. در تشّتت و تفرق آنان دقت كنيد، زمانى كه كسراها و قيصرها مالك آن ها بودند....»1
و در جايى ديگر مى فرمايد: «فرزندم، درست است كه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من زيسته اند عمر نكرده ام، اما در كردار آن ها نظر افكندم و در افكارشان و اخبارشان تفكر كردم و در آثار آن ها به سير و سياحت پرداختم تا بدان جا كه همانند يكى از آن ها شدم، بلكه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنان به من رسيده با همه آن ها از اول تا آخر بوده ام.»2
در شيوه تربيتى قرآن براى ارائه الگوهاى عبرت آميز، دو نكته قابل توجه است:
نخست آن كه عبرت آموزى مستلزم داشتن چشمى بين3و عقلى شگرف و درون ياب4، و دلى بيدار5 است. به همين دليل، بدون نظر عميق عقلانى، عبرت آميزى ممكن نيست. از اين رو اميرمؤمنان مكرّر مى فرمود: «عبرت ها چقدر فراوان و عبرت گيرنده چه اندازه اندك است.»6
ديگر آن كه جهت گيرى عبرت آموزى در قالب داستان هاى قرآنى و آيات الهى حركت در جهت دست يابى به اين نتايج است: عصمت و پاك دامنى، بى رغبتى به دنيا، كاهش لغزش و خطا، شناخت خويشتن، كوتاه شدن طمع، فهم و درك شايسته، اهل تقواشدن.7
در داستان هاى قرآنى، علاوه بر تحريك عواطف، پرورش تعقّل و خردمندى نيز وجود دارد. قصص قرآن، روابط اخلاقى و تربيتى ميان انسان ها را به وضوح ترسيم مى كند و در نهايت، اين فضايل اخلاقى هستند كه بر پستى هاو فرومايگى ها چيره مى گردند.
داستان هاى هابيل و قابيل،8 موسى و فرعون،9 موسى و قارون،10 موسى و عبد صالح،11 آدم و حوا،12گاو بنى اسرائيل،13 ابراهيم و اسماعيل،14 يوسف و برادران،15 لوط و قومش،16 و موارد ديگر داراى نكات تربيتى فراوانى هستند. نكته اى كه در داستان هاى قرآنى جلب توجه مى كند اين است كه به پرورش و اشباع تمايلات پست نمى پردازند و در داستان هاى مربوط به روابط زن و مرد، حريم حيا را نگه مى دارند17 و با اجتناب از ذكر جزئيات پرده درى نمى كنند. استفاده متناسب و به موقع از داستان، به ويژه از داستان هاى قرآنى، (يا داستان هاى مربوط به ائمّه طاهرين(عليهم السلام) و بزرگان دين) آن هم به زبان ساده و امروزى تأثير حيرت انگيزى در مقبوليت سخنان ايجاد مى كند.
نمونه هايى از الگوهاى تربيتى قرآن
به رغم وجود عوامل محدودكننده انسان مانند وراثت، طبيعت و جامعه انسان مى تواند به اراده خود مسير خويش را برگزيند و از حصار عوامل محدودكننده در اطراف خود بيرون آيد; حتى اين توانايى را پيدا مى كند كه سرنوشت جديدى را براى جامعه و تاريخ خود رقم زند. براى نمونه:
قرآن، همسر فرعون و حضرت مريم را به عنوان الگوهايى براى مؤمنان ذكر مى كند. آنان با وجود محيط ناسالم، طريق صلاح و رستگارى را برگزيدند.18
قرآن به تأثيرپذيرى انسان از محيط و شرايط گوناگون اذعان دارد و او را نسبت به تأثيرات آن ها هشدار مى دهد. در مورد فرزند حضرت نوح(عليه السلام)خداوند به صراحت مى فرمايد: او از اهل تو نيست; زيرا به دليل متأثر شدن از عوامل محيطى ناصالح، از مسير صلاح و درستى خارج شده است.19 ـ خداوند به ستايش از جوانان اصحاب كهف مى پردازد كه با هجرت از محيط فاسد، خود را از عوامل محيطى ناسالم دور ساختند و ايمان خويش را حفظ كردند.20
مى توان گفت: اقدام شجاعانه سحره فرعون در زير پا گذاشتن موقعيت اجتماعى خود و ايمان آوردن به حضرت موسى(عليه السلام)الگوى توبه حقيقى براى ديگران مى شود.21
به اجمال، چند نمونه از الگوهاى قرآنى را ذكر مى كنيم:
يوسف، قهرمان مقاومت در مقابل شهوت;22
جوانان كهف، اسوه هاى مهاجرت در راه خدا براى رشد و هدايت;23
اسماعيل، نماد تسليم در مقابل فرمان خدا;24
ابراهيم، الگوى فطرت جويى، عادت گريزى و بت شكنى;25
نوح، الگوى پايدارى و استقامت در تبليغ دين;26
ايّوب، قهرمان صبر و تحمّل در شدايد روزگار;27
داود جوان، نمونه شهامت و شجاعت در مبارزه با طاغوت.28
قرآن در همه اين موارد مى فرمايد: «... اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است، پس به هدايت آنان اقتداكن...»29
بهترين الگوى تربيتى قرآن
قرآن كريم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) را سرمشق و الگوى مطلق در همه ابعاد زندگى براى همه خداجويان و كسانى كه اعتقاد به رستاخير دارند، معرفى مى كند: «بى ترديد، براى شما در همه ابعاد (چه در صبر و مقاومت و چه در ديگر اوصاف و افعال نيكو) اسوه و الگوى نمونه در (اقتداى به) رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است. براى آن كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.»30
آرى، پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله) به سبب «خُلق عظيم»31 و «رحمة للعالمين»32 بودن، آينه مكارم اخلاقى براى همگان است، تا آن جا كه بارها مى فرمودند: «من فقط براى تكميل و تمام كردن مكارم اخلاق مبعوث گشته ام.»33 و در آيه ذيل، خداوند در اوجى تماشايى، رسولش را به داشتن چشم محبت و رحمت و لطف همراه با شكيبايى با مؤمنان مى ستايد و به حبيب مهربانش، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، مباهات مى كند: «بى ترديد، پيامبرى (حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)) از ميان خودتان (از پيكره خودتان) به سوى شما آمده است كه رنج هاى شما بر او به غايت ناگوار است. او به هدايت شما حريص و بر مؤمنان بسيار دلسوز و مهربان است.34 نگاه معنادار پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از سر عشق و علاقه به انسان ها برمى خيزد، كافى است انسان را به حركت درآورد و در صف بلال و سلمان بنشاند.
اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) هر روز يكى از مكارم اخلاقى خود را براى من آشكار مى ساخت و مرا به پى روى از آن امر مى كرد.»35
سخن پايانى
اسلام در ترسيم برنامه روزانه يك مسلمان، از روش «الگوگيرى و الگوپذيرى» مدد مى جويد و او را به حضور مستمر و به موقع در جايگاه الگوهاى شايسته فرامى خواند و از جايگاه الگوهاى ناشايست برحذر مى دارد. اين تغيير موقعيت، خود نوعى هجرت است كه نشاط و طراوت اخلاقى و تربيتى به فرد مى بخشد و او را از محيط يكنواخت، و چه بسا نامساعد روزانه جدا مى سازد. سير و سياحت در زمين و ترغيب قرآن بر دقت نمودن در آثار گذشتگان و زيارت اهل قبور و تأمّل در حالات كسانى كه روى زمين گردن كشى مى كردند و اكنون بدون حركت در خاك جاى گرفته اند، انسان را آرام مى كند، تكبّرها و نخوت ها را به فروتنى بدل مى سازد و به آدمى اين فرصت را مى دهد كه خود را دريابد و در عاقبت خود بينديشد.
پىنوشتها
1. نهج البلاغه، قاصعه، 192
2 نهج البلاغه، نامه 31
3 آل عمران: 13
4 يوسف: 111.
5 نازعات: 26.
6 نهج البلاغه، حكمت 297.
7 ر.ك: محمدمحمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 6، ص 38و 39.
8 مائده: 27ـ38.
9 قصص: 3ـ43 / طه: 9ـ101.
10 قصص: 76،79/عنكبوت:39/غافر: 24.
11 كهف: 60ـ82.
12 اعراف: 22ـ 27 / طه: 121ـ123 / اعراف: 189.
13 بقره: 51ـ55و 60 و 61و 67و 87و 92و 108 تا 136.
14 ابراهيم: 35ـ 41 / حج: 26، 42، 43، 51ـ 58 / شعراء: 69ـ92 / صافات: 83ـ113.
15 يوسف: 1ـ101.
16 هود:77ـ89 / شعرا:160ـ175/ نمل:54ـ58/ صافات: 133ـ 138.
17 قصص: 24ـ43.
18 تحريم: 11و 12.
19 هود: 42و46.
20 كهف: 9ـ26.
21 اعراف: 113و 120 / يونس: 80 به بعد / شعراء: 38ـ46.
22 يوسف: 21ـ56.
23 كهف: 9ـ26.
24ابراهيم: 35ـ 41 / حج: 26، 42، 43،51 ـ 58 / شعراء: 69ـ92 / صافات: 83ـ113.
25 ابراهيم: 35ـ 41 / حج: 26، 42، 43، 51ـ 58 / شعراء: 69ـ92 / صافات: 83ـ113.
26 اعراف: 59ـ64 / يونس: 71ـ73 / نوح: 1ـ27 / هود: 25ـ49 / صافات: 75ـ82.
27نساء: 163 / انعام: 84 / انبيا: 83و84 / ص: 41ـ44.
28سبأ: 4ـ13 / ص: 17ـ 26 / انبيا: 78ـ80 / بقره: 251.
29 انعام: 90.
30 احزاب: 21.
31 قلم: 4.
32 انبيا: 107.
33 حاج شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 410.
34 توبه: 128.
35 نهج البلاغه، خطبه 192.
...................................................................................
منبع: ماهنامه معرفت
«ما به زودي سمير قنطار را در بيروت ملاقات خواهيم كرد.» اين جملهاي بود كه سيدحسن نصراله در ارديبهشت ماه سال 1385 در جريان يك سخنراني عمومي در بيروت اظهار كرد.
آن روز محافل سياسي لبنان و نيز محافل سياسي رژيم صهيونيستي ترديدي نداشتند كه اين اتفاق خواهد افتاد چرا كه پيش از آن بارها شاهد تحقق وعدههاي دبيركل صاحب نام حزبالله لبنان بودند. اما اينكه اين آزادي چگونه تحقق مييابد، سوالي بود كه خيليها پاسخ روشني براي آن نداشتند. طولي نكشيد كه چريكهاي ورزيده حزبالله در يك عمليات مرزي در حوالي روستاي لبناني «عيتاالشعب» حدود 12 نفر از صهيونيستها را به هلاكت رساندند.دو نفر از آنان _ ريگيف و گولد فاسر _ را به اسارت خويش در آوردند. در اين عمليات چند خودروي نظامي رژيم تل آويو نيز منهدم گرديدند.
البته بلافاصله پس از آن جنگندههاي رژيم صهيونيستي در آسمان بيدفاع لبنان به پرواز در آمدند و نقاط حساسي از اين كشور را بمباران كردند. بسياري از ناظران سياسي و نظامي با نگاه به تجربههاي قبلي در انتظار بودند كه عمليات تدافعي اسرائيل در روز 21 تيرماه 85 _ يعني همان روز گروگانگيري حزبالله _ به پايان برسد ولي فردا و روز پس از آن نيز اقدامات نظامي اسرائيل ادامه پيدا كرد. وقتي طليعه يك جنگ همه جانبه پديدار گرديد، تحليلگران دريافتند كه دغدغهي اسرائيل نه آزاد كردن دو اسير خود كه ريشهكن كردن مقاومت از لبنان است. اسرائيليها براي اينكه بين مردم لبنان شكاف اندازند و آنان را از حمايت حزبالله باز دارند، دامنهي حملات پي در پي و سنگين خود را به مناطق شيعه نشين _ در بيروت، صور، بعلبك و ... _ محدود كردند. ولي اين اقدام نتوانست حزبالله را منزوي كند. لبنانيها بخصوص طايفه مسيحي تحت رهبري ميشل عون با حمايت مالي، سياسي و تبليغي و نيز پناه دادن به حدود يك ميليون نفر از شيعياني كه به ناچار خانه و كاشانه خود را ترك كرده بودند، در كنار مقاومت ايستادند و مانع تحقق نقشه رژيم صهيونيستي شدند.
جنگ 33 روزهي اين رژيم عليه مقاومت در پايان راه خود به قطعنامه 1701 شوراي امنيت سازمان ملل ختم شد و اسرائيل بدون آنكه مقاومت را تضعيف كرده و يا به رهاسازي دو اسير خود نايل آمده باشد، دستها را بالا برد و پيروزي درخشان مقاومت را به نظاره نشست.
پس از پايان جنگ، موجي از نارضايتي_ نيروهاي سياسي، ردههاي مياني ارتش و شهروندان اسرائيلي_ اركان رژيم صهيونيستي را به لرزه در آورد چرا كه حالا ديگر اسطورهي اطلاعاتي، نظامي و سياسي اسرائيل كه طي 6 دهه روي آن مانور ميكردند و عربها را ميترساندند، شكسته شده بود. از اين رو بيشتر آن دسته از مقامات نظامي و سياسي رژيم صهيونيستي كه سكان جنگ را در دست داشتند، يكي پس از ديگري استعفا داده و يا بركنار شدند.
در اين بين صهيونيستها براي آنكه از گسترش دامنه فروپاشي بكاهند يك كميته تحقيق قضايي _ حقوقي 60 نفره مركب از احزاب و طيفهاي مختلف اين رژيم به رياست كميسر صاحبنام قضايي «وينوگراد» تشكيل دادند كه بعدها با همين نام _ كميته وينوگراد_ مشهور شد. اين كميته پس از حدود شش ماه فعاليت اولين گزارش رسمي خود را منتشر كرد و در آن رئيس ستاد مشترك ارتش _ دان حالوتس _ وزير دفاع _ عمير پرتز_ فرمانده نيروي هوايي _ گالانسكي، فرمانده عمليات شمال و نخست وزير_ ايهود اولمرت_ را به عنوان مسئول شكست از حزبالله معرفي نمود و در همان حال تلاش وسيعي كرد كه ناتواني اطلاعاتي، امنيتي و سياسي اين رژيم را بپوشاند و شكست را ناشي از اشتباه «رهبران» در عمليات معرفي كند.
اين در حالي بود كه نيروي هوايي رژيم صهيونيستي در طول 33 روز، بيوقفه به مواضع حزبالله و مناطق شيعيان حمله ميكرد و نيروي زميني با گسيل حدود 30 هزار نفر از نيروهاي نخبه نظامي _ از جمله چريكهاي تيپ ويژه گولاني ارتش_ فشار سنگيني را متوجه ميدان اصلي نبرد _ جنوب نهر ليتاني_ كرده بود و نيروي دريايي اين رژيم با اعزام دهها ناو و ناوچه جنگي آبهاي لبنان _ از طرابلس واقع در شماليترين تا راس ناقوره واقع در جنوبيترين ساحل لبنان _ و بخصوص آبهاي شهر بندري بيروت را به محاصره كامل خود در آورده بود. از سوي ديگر استفاده فراوان نظاميان صهيونيستي از انواع مهمات سبب شد كه در هفته پاياني جنگ زرادخانههاي اين رژيم تهي شوند و از اين رو دو خط هوايي و دريايي اعزام مهمات از پايگاه آمريكايي اينجرليك در تركيه و پايگاه نظامي آمريكا در قطر را به عهده گرفتند و علاوه بر آن فرودگاه هيثرو لندن براي انتقال بمبهاي سنگين فعال شد.
كميته وينوگراد با برجسته كردن ضعف رهبران نظامي و سياسي تل آويو تلاش كرد تا شكست را به سطح تاكتيكها و روشها تنزل دهد. از همين روز بعضي از روزنامههاي اين رژيم به همراه شبكههاي دهگانه تلويزيوني اسراييل وانمود كردند كه اگر سكان جنگ در دست نسل اول و چهرههايي نظير آريل شارون بود جنگ در همان هفته اول با پيروزي اسراييل و ريشه كن شدن حزب الله به پايان ميرسيد و اين البته در باورهاي مخاطبان خود شهروندان رژيم صهيونيستي ننشست چرا كه پيش از اين شارون نيز با عقب نشيني از جنوب لبنان در سال 2000 پذيراي شكست از حزب الله شده بود. نظرسنجيهايي كه بعدها انجام شد نشان داد كه حداقل 55 درصد از اين شهروندان عقيده دارند كه اسراييل در مدت زماني كمتر از 10 سال كاملا فرو مي پاشد و فلسطينيها بار ديگر دولت خود را در همه خاك اين سرزمين شامل مناطق اشغالي سال 1948 و مناطق اشغالي جنگ سال 1967 برپا ميكنند و در همان حال 75 درصد از اين شهروندان معتقد بودند دوره جنگ به پايان رسيده و ديگر نميتوان با تكيه بر شعار برتري اطلاعاتي و نظامي ادامه حيات داد.
همزمان با تشكيل كميته وينوگراد، اسراييلي در يك جمعبندي حفظ اولمرت در منصب رياست دولت را دنبال كردند. از نظر آنان بركناري وي رژيم صهيونيستي را با بحران مضاعف مواجه ميكند. اولمرت البته در منظر همه احزاب حتي حزب تازه تأسيس كاديما كه نخست وزير در رأس آن قرار دارد ناتوان و ضعيف ارزيابي مي شد و مسئوليت عمده شكست متوجه او بود ولي كنار گذاشتن او رشته امور اين رژيم را از هم ميگسست و از اين رو حفظ تابلوي اولمرت بر ديوار كابينه از اهميت ويژهاي برخوردار بود. بعدها همين وضعيت درباره نخست وزير لبنان در دوره جنگ 33 روزه - فواد سينوره - تكرار شد. مخالفان حزب الله كه شكستهاي فاحشي را در مناسبات سياسي لبنان متحمل شده بودند عليرغم آنكه نقش سينوره را در آن پررنگ ميديدند بر تداوم نخست وزيري او اصرار ورزيدند.
پس از قرائت گزارش اول كميته وينوگراد در بهمن ماه سال 1385 در پارلمان 120 نفره رژيم صهيونيستي - كنست- و عبور كابينه اولمرت از شدت بحران، اولين زمزمههاي گفتوگوي سياسي غيرمستقيم ميان رژيم تل آويو و حزب الله لبنان براي رهاسازي دو اسير رژيم صهيونيستي آغاز گرديد و البته طرفين توافق كردند كه تا رسيدن به يك دستور كار مشترك آن را علني نكنند. طرفين پيش از اين در جريان مذاكرات سالهاي 1996 و 2004 با ميانجيگري دولت آلمان به مبادله اسرا و اجساد كشته شدهها اقدام كرده بودند. آزادي شيخ عبيد و مصطفي دراني از بند رژيم صهيونيستي در سال 2004 نتيجه اين روند بود.
در دور جديد مذاكرات، آلمانيها تلاش كردند تا بار ديگر نقش واسطه ميان حزب الله و رژيم صهيونيستي را به عهده بگيرند ولي در اين ميان مواضع تند دولت «آنجلا مركل» كه برخلاف دولت «گرهارد شرودر» از اهداف و مواضع رژيم صهيونيستي به طور ويژه حمايت ميكرد، بدگماني حزب الله را سبب شد و از اين رو حزب الله بر ميانجيگري نماينده دبير كل سازمان ملل متحد تأكيد كرد، ولي دولت تل آويو كماكان مأمور دولت برلين را ترجيح ميداد. در نهايت «گرهارد كنراد» نماينده آلماني دبيركل سازمان ملل مأمور پيگيري تبادل اسرا گرديد.
در اين بين سيدحسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان كه به هوشمندي سياسي نامبردار است در قبال پايان دادن به مسئله دو اسير اسراييلي جنگ تموز 2006 و انجام تحقيقات درباره «ران آراد» خلباني كه در سال 1986 در جنوب لبنان ناپديد شده بود، چندين مطالبه اساسي را روي ميز مذاكرات غيرمستقيم قرارداد كه شامل 1-آزادي پنج اسير لبناني كه قديميترين آن اسير دروزي (سمير قنطار) است 2-ارائه پاسخ روشن رژيم صهيونيستي درباره سرنوشت چهار ديپلمات ايراني كه در سال 1361 توسط فالانژها ربوده شده و به نيروهاي اسراييلي تسليم شدهاند 3-آزادي حدود 200 اسير عرب از جمله اسراي فلسطيني 4-ارائه نقشه مناطق مين گذاري شده جنوب لبنان از سوي دولت تل آويو 5-تحويل بقاياي اجساد شهداي لبناني كه در جنگ 33 روزه و پيش از آن به داخل فلسطين اشغالي منتقل گرديدهاند، ميشد.
در جريان مذاكرات غيرمستقيم طرفين، رژيم تل آويو به چهار خواسته حزب الله تن داد ولي در مورد آزادي اسراي فلسطيني با ارائه اين دليل كه اين موضوع مستقلا موضوع مذاكرات غيرمستقيم تل آويو و دولت فلسطيني حماس مي باشد، همكاري نكرد. در اين ميان اگرچه اسراي فلسطيني در بند اسراييل و خانواده هاي آنان بيش از اقدامات حماس به اقدام سيدحسن نصرالله براي آزادي اين اسرا چشم دوخته بودند ولي مقامات مسئول فلسطيني اگرچه توجه رهبران حزبالله به آزادي همكيشان فلسطيني را تكريم ميكردند، در عين حال تضعيف كننده موقعيت طرف فلسطيني ميدانستند لذا از طرح درخواست خودداري كردند و در نهايت سيد حسن نصراله از تاكيد بر اين شرط منصرف گرديد.
مذاكرات غيررسمي و محرمانه ميان «عوفر ديكل» مسئول كميته اسيران و مفقودان اسرائيل و نماينده حزبالله با كمك «كنراد» حدود يك سال به طول انجاميد و در نهايت توافقهاي اساسي كه بطور جدي با شروط حزبالله «انطباق كامل» دارد، بدست آمد. در همان حال حزبالله بدون آنكه زنده يا مرده بودن «ريگيف» و «فاسر» كه در نزديكي عيتا الشعب به اسارت مقاومت در آمده بودند را مشخص كند، پايان دادن به اين مسئله را پذيرفت و از اين رو بحث درباره زنده يا مرده بودن اين دو در اسرائيل بالا گرفت. «مئيردگان» رئيس سازمان امنيتي اسرائيل (موساد) با قاطعيت از مرده بودن آنان خبر داد ولي «ديكل» يك مقام ديگر ارشد اطلاعاتي اين رژيم اظهارات رئيس موساد را به باد انتقاد تند گرفت و بر زنده بودن اسرا تاكيد كرد. روزنامهي صهيونيستي «يديعوت آحارنوت» كه هفته گذشته اين مشاجره را منعكس كرد، نوشت: «حزبالله لبنان بار ديگر ماهرانه به عمليات رواني عليه اسرائيل دست زده و نگرانيهاي فراواني را به درون جامعه صهيونيستي تزريق كرده است.» سيد حسن نصرالله در جريان مصاحبه مطبوعاتي چهارشنبه هفتهي قبل بر اين ترديد دامن زد و گفت: «حزبالله تاكنون هيچ اطلاعاتي درباره اين دو اسير اعلام نكرده است و همه اظهارات صهيونيستها درباره سرنوشت اين دو نظامي نتيجه تحليل خودشان است. ما هنوز هيچ اطلاعاتي درباره زنده بودن يا نبودن اين دو اسير منتشر نكردهايم و هيچ سند قاطعي هم در خصوص اينكه اين دو نظامي كشته شده باشند وجود ندارد».
اما از آن طرف با پايان يافتن مذاكرات غير رسمي و محرمانه طرفين، ايهود اولمرت نخست وزير شكست خورده اسرائيل در جلسهي فوقالعاده كابينه خود به تلخي از تصميم دولت خود براي تن دادن به شروط حزبالله خبرداد و گفت ميدانم كه در روز تبادل اسرا لبنانيها جشن پيروزي برپا ميكنند و مردم در اينجا به سوگ خواهند نشست ولي چارهاي جز اين نيست. سخنان اولمرت از هر 10 شبكه تلويزيوني اسرائيل پخش شد تا در مردم آمادگي اين مبادلهي نابرابر فراهم شود.
برابر آنچه سيدحسن نصرالله اعلام كرده است، مبادله اسرا در دومين سالگرد روزهاي آغازين جنگ 33 روزه در نقطه مرزي «ناقوره» انجام ميشود. شايد زمان آزادي اسراي طرفين براساس يك برنامه از پيش تعيين شده نباشد ولي براي طرف پيروز در جنگ، بهترين زمان ميباشد. حزبالله لبنان اينك ميتواند روي نتايج جنگ مانور كند و پيروزي فرزندان صور مركز استان شيعه نشين جنوب بر ارادهي نظامي، امنيتي و سياسي تلآويو را جشن بگيرد.
سعدالله زارعي

«صنيحه ساري» عضو سابق تيم ملي تكواندو تركيه گفت: فشاري كه پس از انتخاب حجاب اسلامي بر من وارد كردند تا مغز استخوانم نفوذ كرد و هنوز هم آن را حس ميكنم.
به گزارش خبرگزاري فارس، صنيحه ساري هنگامي كه تصميم گرفت مطابق با قوانين اسلامي زندگي كند با سيلي از فشار و مشكلات روبرو شد.
وي به سال 1976 در استانبول به دنيا آمد . در كودكي به رشته تكواندو علاقمند گرديد و دهها بار در مسابقات بين المللي پرچم كشورش را به اهتزاز درآورد. اين بانوي ورزشكار دوازده سال پيش ، در سن 20 سالگي و زماني كه در اوج افتخارات خود قرار داشت تصميم گرفت با حجاب اسلامي در عرصه هاي اجتماعي حاضر شود و پس از اين تصميم بود كه مسير زندگيش تغيير كرد.
او به واسطه اين تصميم چنان در تنگنا قرار گرفت كه به گفته خودش فشار محيط را تا مغز استخوانش احساس كرد . اين بانوي مدال آور به واسطه روي آوردن به حجاب اسلامي از تيم ملي تكواندو طرد گرديد و تمامي افتخاراتي كه براي كشورش كسب كرده بود از سوي لائيك ها ناديده گرفته شد. امروز عضو سابق تيم ملي تكواندو تركيه «صنيحه ساري»، 32 ساله پس از آنهمه سختي و مرارت و فشارهايي كه تحمل كرد ، همچنان سرسختانه بر عقايد اسلامي خود پاي مي فشارد و به زندگي خود ادامه ميدهد. وي در پايان همين گفتگو مجددا تاكيد كرد كه فشارلائيك ها بر او همچنان ادامه دارد.
آن چه مي خوانيد متن گفتگوي خانم «صنيحه ساري» با روزنامه «واكيت» چاپ تركيه است:
*سوال: از چه زماني ورزش تكواندو را آغاز كرديد و چطور تا مرحله قهرماني پيش آمديد؟
«صنيحه ساري»: 8 ساله بودم كه تكواندو را شروع كردم. از همان وقتها اشتياق وصف ناپذيري به ورزش تكواندو داشتم. ميتوانم بگويم كه زندگيم را روي اين ورزش گذاشتم.بيش از 200 مدال گرفتهام و پس از سالها تلاش سرانجام به مقام قهرماني رسيدم اما پس از اينكه حجاب اسلامي را انتخاب كردم تمامي موفقيتهايم به فراموشي سپرده شد و دوره بايكوت من آغاز شد.
*سوال:آيا فدراسيون از شما حمايت نكرد؟
«صنيحه ساري»: خير ! هيچكس حتي سراغم را نگرفت .همه مربيها و استادهايم از من فرار كردند.
*سوال: آيا در طول اين مدت، دلتان خواست كه دوباره به دنياي ورزش برگرديد؟
«صنيحه ساري»: البته ! مگر ميشود كه نخواهم ... اما واكنشهايي كه ديدم مرا به عقب راند. من اين بار با آنچنان تهمتهاي زشت و ناروايي روبرو شدم كه مانع بازگشت من به ورزش شد. من به نام مردم خود به اين ورزش ميپرداختم و با پوشيدن گرمكن مزين به پرچم كشورم در صدها مسابقه شركت كردم .اگر امكان ادامه كار به من داده ميشد مسلما كشورم را به بهترين نحو معرفي ميكردم اما چه ميشود كرد كه امكان بازگشت به من داده نشد .آن ها مانع اين كار شدند.
*سوال:اخيرا خانم «آيسون اوزبك»، عضو تيم ملي واليبال هم اعلام كرد كه «پوشش اسلامي» را رعايت خواهد كرد كه با اين حرف او رسانههاي لائيك كشور جنجالي به پا كردند. ارزيابي شما از اين نوع برخورد رسانه ها چيست؟
«صنيحه ساري»: اين كه مشابه آن چه بر سر من آمد، نصيب «آيسون اوزبك» هم شد، ناراحتكننده است. رسانههاي لائيك فضايي از حمله بيرحمانه و ترور شخصيت را ايجاد مي كنند.در اين ميان، خصوصا برخي از مقالهنويسان مطبوعات گستاخي خود را به جايي پرساندند كه به خود جازه اهانت به ساحت مقدس پيامبر اسلام (ص)، را دادند. فشار محيط اطراف يعني همين. دختر بيچاره را نزديك بود به صليب بكشند. اما ديگر بايد به اين وضع خاتمه داد. اميدوارم خدا يار وياور خواهرم «آيسون اوزبك» باشد.انشاءالله كه خدا هزاران بار از وي راضي باشد.
سوال: ظاهرا در يك برنامه تلويزيوني كه شركت كرده بوديد و گفتههاي شما به نحو ديگري انعكاس داده شد .درسته؟
«صنيحه ساري»: راستش از برنامهاي به نام "دشيفره" كه از كانال تلويزيوني "استار.تي.وي" پخش ميشود تلفن زدند و خواستار گفتگو با من شدند. من به خاطر خواهش اشخاص محترمي كه واسطه اين كار شده بودند پيشنهاد مسئولين آن برنامه را پذيرفتم. اما بعد ديدم كه بسياري از تصاويري را كه ضمن گفتگو با من ضبط كرده بودند اصلا پخش نكردند.آن ها مرا چنان معرفي كردندكه گويي چيزهاي متفاوتي بيان ميكنم. من خيلي ناراحت شدم .راستش بايد اعتراف كنم كه آنها مرا فريب دادند. آنها از قول من چيزهايي گفتند كه من اصلا به زبان نياوردهبودم.
*سوال: خبر داريم كه در مضيقه مالي به سر ميبريد .
«صنيحه ساري»: بله درست است.مادر سه فرزندم. دخترم از يكسالگياش تا كنون در خانه پدرم زندگي ميكند.راستش توان رسيدگي به او نداريم. در روزهاي بسيار سختي به سر ميبريم. همسرم هم سه ماه است كه كارش را از دست داده. البته برخي از ريش سفيدان مسلمانان در رفع مشكلات به ما كمك ميكنند. خدا از ايشان راضي باشد.
·
• انقلاب هاي بزرگ همواره در معرض آسيب هاي جدي قراردارند و خطر انحراف از مسير اصلي، آن ها را تهديد مي كند. آسيب پذيري انقلاب ها يك قاعده كلي بوده و هيچ انقلابي از اين قاعده كلي مستثني نيست. حتي انقلاب بزرگ صدر اسلام نيز به دليل همين آسيب پذير بودن دچار خطر انحراف گرديد و نهضت بزرگ پيامبر اعظم (ص) پس از مدتي از مسير اصلي خارج شد. انقلاب اسلامي را بايد با چنين نگرشي كه همواره در معرض آسيب ها، خطرات و انحرافات قرار دارد، مراقبت كرد. سه دهه از عمر انقلاب اسلامي سپري شده و با تمامي فراز و فرودها، توطئه ها، كارشكني هاو جريان سازي ها ، اين انقلاب همچنان در مسير اصلي خود، به صورت بالنده و پويا در حال حركت است. سوال اصلي اين است كه چگونه مي توان از خطر انحراف در مسير انقلاب جلوگيري كرد؟
• هر انقلابي از ناحيه سه گروه در معرض خطر انحراف قرار دارد. گروه اول، دشمنان و مخالفان انقلاب هستند كه به طرق مختلف سعي در شكست انقلاب و يا انحراف آن از مسير اصلي دارند. اين گروه با صراحت دشمني و مخالفت خود را با انقلاب اعلام كرده و هيچ ابايي از اعلان مقاصد خود در مقابله با انقلاب ندارند.
• گروه دوم، فرصت طلبان و سودجوياني هستند كه منافع خود را در ايجاد انحراف در انقلاب از مسير اصلي خود ارزيابي كرده، لكن به دلايل مختلف، از مخالفت آشكار با انقلاب خودداري نموده و حتي با انقلابي معرفي كردن خود، با نفوذ در نهادها، سازمانها و گرفتن پست و مسئوليت به تامين منافع خود مي پردازند. گروه سوم ، برخي از نيروهاي دلسوز و طرفدار انقلاب هستند كه با گذر زمان به دو دليل خود عامل انحراف در مسير انقلاب مي گردند. عده اي از اين افراد دچار تجديد نظر در آرمانها، عقايد، آرا و انديشه هاي خود شده و در واقع با نوعي استحاله، انقلاب را به انحراف مي كشانند. عده اي نيز ناخواسته و در گذر زمان ، با برداشت هاي غير صحيح و با اين تصور كه راه صحيح در شرايط جديد بايد به گونه اي ديگر باشد، دست به انحراف در مسير انقلاب مي زنند. بديهي است كه دشمنان و مخالفان آشكار انقلاب در صورتي كه نتوانند به صورت مستقيم انقلاب را شكست بدهند، چشم اميد به دو گروه ديگر بسته و با حمايت از آنها و زمينه سازي براي رشد آنها، كينه توزي ها و دشمني هاي خود عليه انقلاب را تداوم مي بخشند. درخصوص انقلاب اسلامي داستان امروز ما اينگونه است. گروه اول با سه دهه تلاش نااميد از شكست مستقيم انقلاب و جمهوري اسلامي شده و اكنون تمام اميد آنان به جريان هاي داخلي كشور اعم از فرصت طلبان ، سودجويان، استحاله شدگان و حتي جريان ها و نيروهاي انقلابي كم عمق و ساده انديشي متمركز شده است. در چنين شرايطي يك نقشه راه مي تواند هدايتگر نيروهاي اصيل، وفادار، معتقد و دلسوز انقلاب اسلامي باشد. نقشه اي كه تمامي راه ها از مبدا تا مقصد را نشان دهد و راه اصلي را از كژارهه ها جدا سازد.
• نقشه اي كه در صحت و سلامت آن در نزد تمامي نيروهاي معتقد به انقلاب اسلامي ترديدي وجود نداشته باشد و همگان بتوانند بر روي آن اجماع نمايند. آيا چنين نقشه اي، غير از «وصيت نامه سياسي- الهي حضرت امام(ره)» ، چيز ديگري مي تواند باشد؟ كسانيكه با وصيت نامه حضرت امام خميني قدس الله نفسه الزكيه آشنايي كامل دارند، به خوبي تصديق مي كنند كه اين وصيت نامه بهترين نقشه راه براي انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي است. با اطمينان مي توان گفت كه آن عزيز سفر كرده، وصيت سياسي- الهي خويش را با همين نگرش براي امروز و فرداي انقلاب اسلامي به نگارش درآورد و وصيت نامه اي نوشت كه نقشه راهمان باشد و ما را از تمامي خطرات، لغزشها و كثري ها به دور نگه دارد. اين نقشه راه ، به تعبير زيباي مقام معظم رهبري مي تواند مرزهاي اعتقادي و سياسي نيروهاي انقلاب را همانند مرزهاي جغرافيايي شفاف و روشن نشان دهد. در وصيت نامه امام (ره) از مبادي گرفته تا مقصد، از اصول و مباني گرفته تا آرمانها و اهدف ، از مسايل اعتقادي گرفته تا اخلاق و عرفان و از مسايل سياسي گرفته تا مسايل عبادي آمده و از هيچ چيز فروگذار نكرده است. در حوزه سياست و مسايل سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، هيچ ابهامي در وصيت نامه سياسي : الهي حضرت امام (ره) يا به تعبير ديگر اين نقشه راه وجود ندارد. كافي است كه تمامي نيروهاي معتقد به انقلاب اسلامي و وفادار به بنيانگذار جمهوري اسلامي، به اين نقشه راه توجه كرده و عزم خود را به صورت جدي جزم كرده تا طبق اين نقشه عمل نمايند. عمل به اين نقشه دو دستاورد بزرگ را به دنبال خواهد داشت؛ جلوگيري از انحراف در خط امام و جلوگيري از انحراف در مسير اصلي انقلاب، دستاوردهاي بزرگ عمل به اين نقشه راه خواهد بود. وصيت نامه سياسي- الهي حضرت امام در فرهنگ عمومي كشور بگونه اي بايد جا پيدا كند كه از كوچك و بزرگ، شهري و روستايي، باسواد و همه و همه، بتوانند به عنوان «ميزان انقلاب اسلامي» و «معيار و ملاك» صمت و مواضع، ديدگاه ها و عمل گروه ها، احزاب و جريان هاي سياسي از آن بهره ببرند.
• ظرفيت ها و قابليتهاي وصيت نامه امام (ره) تمام ناشدني است و اگر چه گذر زمان اين وصيت نامه را كهنسال مي كند، لكن كهنه نمي كند. اساسا وصيت نامه امام (ره) اختصاص به زمان خاص ندارد. اين وصيت نامه در طول قرآن ، نهج البلاغه و صحيفه سجاديه قرار دارد و تا ظهور دولت يار رهگشاي امت خواهد بود. به دليل همين ظرفيت ها و قابليت هاي اين وصيت نامه است كه رهبر معظم انقلاب اسلامي به عنوان ولي فقيه زمان و خلف صالح امام راحل در مراسم نوزدهمين سالگرد رحلت و عروج ملكوتي روح خدا در مرقد مطهرش فرمودند:« امام با سخنان خود، با رفتار خود يك هدايت مستمري را براي امت خود ( براي ما مردم) به جاي گذاشته است. يعني دست امام، انگشت اشاره امام در همه پيچ و خمهاي زندگي ما را راهنمايي مي كند و يكي از قويترين و بهترين مواريث معنوي امام، همين وصيت نامه اوست. جا دارد در برهه هاي مختلف، مردم،مسئولان گوناگون، جوانان ، اين وصيت نامه را بازخواني كنند و درآن تدبر كنند.»
• رهبر معظم انقلاب اسلامي در اين سخنراني ضمن برشمردن نكات بسيار مهم، اساسي و ارزشمند وصيت نامه سياسي : الهي حضرت امام (ره) مسئولان قواي سه گانه و ديگر مسئولان را مخاطب قرارداده كه بايد وصيت نامه حضرت امام (ره) را دستورالعمل كار خود قراردهند. تامل در اين نكته ، حكايت از جامعيت وصيت نامه مي كند. ولي فقيه زمان، وصيت نامه ولي فقيه گذشته را به عنوان دستورالعمل يا همان نقشه راه معرفي كرده و به همه دست اندركاران و مسئولان نظام امر مي كنند كه اين دستورالعمل بايد مبناي كارها باشد. اين نگرش مقام معظم رهبري ريشه در همان عبارت زيباي ايشان دارد كه مي فرمايند:« ما راه امام خميني (ره) را با قوت ادامه مي دهيم.» در واقع مقام معظم رهبري كه خود ترجمان راه و خط امام در دوران كنوني هستند، عزت و سعادت ملت ايران را در گرو پيمودن همين راه دانسته و با اعتقاد قلبي به چنين راهي در پايان سخنراني خود در مراسم نوزدهمين سالگرد رحلت امام (ره) خطاب به مسئولان نظام مي فرمايند:« امروز قواي ثلاثه و مسئولان گوناگون كشور (اعم از نظامي و غيرنظامي و سياسي و اجتماعي و خدماتي) بايد دستورالعمل كار خود را همين وصيت نامه امام قراربدهند. عزت ملت ايران، امنيت پايدار ملت ايران، رشد و توسعه مادي ملت ايران، اعتلاي معنوي و اخلاقي ملت ايران در گرو عمل كردن به اين توصيه ها است.»
• ..............................................................................
• منبع: سايت بصيرت
نورا جانان"بانوی محجبه ترکیه ای

" نورا جانان " بانوي محجبهاي است كه اخيرا در يكي از كانال هاي تلويزيوني تركيه با بيان جمله :«اگر بلايي بر سرم نياورند مي گويم امام خميني (ره) را دوست دارم،اما آتا تورك را دوست ندارم» محافل لاييك اين كشور را شديدا به خشم آورده است.
به گزارش خبرگزاري فارس پايگاه خبري «اپك خبر» تركيه طي گزارشي تفصيلي به پيشينه اين زن پرداخت.
*نوراي جانان بزيرگان كيست؟
رسانههاي تركيه در ابتدا ادعا ميكردند خانم «نوراي جانان بزيرگان » دانشجويي است كه به سبب حفظ حجابش دچار مشكل شده است اما اگر كمي به عقب بازگرديم به نكات حائز اهميت ديگري نيز برخورد خواهيم كرد.
خانم بزيرگان زماني به اتهام «اخلال در مسير آموزش» ، با مداخله پليس از دانشگاه اخراج شده و سپس در دادگاه به 6 ماه حبس محكوم شد. خانم «نوراي جانان بزيرگان» در جريان مداخله پليس ، به سبب ضرب و شتم ماموران دچار سقط جنين شده و در ادامه ماجرا به كانادا پناهنده شد. او اولين زني است كه در تركيه به سبب حفظ پوشش اسلامي محكوم به حبس قطعي شده است.
«بزيرگان» وقتي كه دانشجوي سال دوم مهندسي پزشكي در «دانشكده خدمات بهداشتي» ، وابسته به دانشگاه استانبول بود، به سبب داشتن حجاب اسلامي در ميانه جلسه امتحان پايان ترم، با ضرب و شتم پليس بيرون كشيده شد.
«هيات قضايي كانادايي رسيدگي به تقاضاي پناهندگي» طي جلسه اي از خانم «نوراي» پرسيدند: «مگر تركيه يك كشور اسلامي نيست؟» پاسخ اين سوال براي «نوراي» دشوار بود اما در نهايت جواب داد: «در صورت رفع مشكل حجاب در تركيه، به كشورم برمي گردم؟»
او در همان ايام گفته بود: « در حقيقت ممنوعيت نبود كه موجب خروج من از كشور شد. من تصميم داشتم مبارزه خود را به خارج از كشور بكشانم. اگر آنقدر ترسو بودم كه بخواهم فرار كنم، مسلما اينقدر در تركيه خود را درگير مسائل دردسرساز نمي كردم»
.
در همان روزها خبرنگار روزنامه «يني شفق»- چاپ تركيه- از وي پرسيده بود: «در تركيه چه بلايي سرت آمد كه به فكر پناهندگي به كانادا افتادي؟» بريزگان جواب داد: «من در آنجا نتوانستم آزادانه در چارچوب اعتقاداتم زندگي كنم و حتي به خاطر همين اعتقادات راهي زندان شدم. از آنجايي كه شرح ناحقيهايي كه بر من روا ميشد را در هر محفل و جمعي تعريف ميكردم، آنقدر از طرف پليس و ديگران پيام و تلفنهاي تهديد آميز دريافت كردم كه كلافه شدم. تلفنهايم شنود ميشد و حتي يكبار كه شرح گفتوگوي تلويزيوني خود در برنامه «سي و دومين روز» را ، تلفني براي دوستم تعريف ميكردم، ناگهان صداي غريبهاي وارد مكالمه ما شد؛ طوري كه دوستم هم آنرا شنيد. صدا مرا به كشتن كودكم تهديد كرد.»
«بزيرگان» مي گويد:«من اين حرفها را در دادگاه (هيات قضايي كانادايي) هم بيان كردم. به آنها گفتم كه من عليرغم مسلمان بودن نميتوانم در معابر كشورم به راحتي گردش كنم. گفتم كه، لائيك هاي متعصب در هر فرصتي كه بدست ميآورند ما را تحقير ميكنند. در تركيه، برخلاف آنچه كه تصور ميشود، مظلومان حقيقي مسلمان ها هستند.»
به گفته «نوراي جانان بزيرگان » ، قاضي دادگاه كه يك زن بود و همچنين ديگر اعضايي كه در آنجا حضور داشتند پس از مشاهده كاست ويديو و بريده جرايدي كه من ارائه داده بودم چنان شوكه شدند كه حيرتشان، مرا هم شگفتزده كرد. آنها به هيچ وجه باورشان نميشد كه ما در تركيه چنين وضعيتي داشته باشيم. خانم قاضي وقتي عكسهاي مربوط به باتوم خوردن و روي آسفالت كشيده شدن بانوان محجبه را ديد بياختيار دست بر دهانش گذاشت و گفت: باورم نميشود!مگر تركيه كشوري مسلمان نيست؟ راستش من در اينجا (كانادا) با اين سوال بسيار مواجه ميشوم.من به هيئت قضايي كانادايي گفتم كه در تركيه اين ما هستيم كه سلب حق آزادي بيان و عقيده دست و پنجه نرم مي كنيم اما نبايد زندگي كردن مطابق اعتقادات ، تاواني ابن چنيني داشته باشد. من اين حرفها را در تمامي دادگاههايي كه در طول سه سال به آن ها رفت و آمد داشتم مي گفتم. خانم قاضي گفت: در اين ماجرا شما حق با شماست ،خيلي هم حق با شماست».
وقتي خانم قاضي اجازه اقامت مرا در كانادا صادر كرد خيلي خوشحال شدم. آن زمان در ذهنم لحظه اي را تصور كردم كه هيأت قضايي تركيه به خاطر حجاب برايم حكم زندان صادر كرد.
خبرنگار از از خانم «بزيرگان» پرسيد: اگر ممنوعيت حجاب در تركيه از ميان برداشته شود چه كار ميكنيد؟ آيا به تركيه بازميگرديد؟
او پاسخ داد: «بله. خيلي دلم ميخواهد. دلم براي استانبول تنگ شده است .امروز دنيا به ممنوعيت حجاب ميخندد!»
خبرنگار مجددا پرسيد:چه توصيهاي براي دوستاني كه در تركيه هستند داريد؟
خانم «بزيرگان» گفت:هرگز خود را بيچاره و درمانده ندانند. علاوه بر پيگيري قضايي مظالمي كه بر آن ها مي شود بايد به دنبال راههايي براي خروج از كشور باشند يا در پي دانشگاههايي باشند كه از طريق اينترنت دانشجو مي پذيرند.
«نوراي بزيرگان» در ادامه افزود: درست است كه در تركيه خيلي چيزها تغيير كرده است اما هنوز آن ذهنيتي كه از طريق رسانهها عربده ميزد كه خطر ارتجاع(يعني اسلام گرايي ) تركيه را تهديد مي كند اصلا تغيير نكرده است.
«نوراي جانان بزيرگان » پس از حدود7 سال اقامت در كانادا ، با اتمام تحصيلاتش در سال 2005 به تركيه بازگشت . او معتقد است : «در مقايسه با سال 1999 وضعيت رفاهي مردم بسيار ارتقا يافته است اما در عرصه آزادي بيان و عقيده تغييرات چنداني صورت نگرفته. هنوز هم بساط جنجال سازي و برچسب زني به قوت خود باقي است. كليشه «تهديد ارتجاع » هنوز در رسانهها اجرا ميشود. در طرف ديگر هم رجالي كه هيچگونه احترامي براي ارزش هاي مردم قائل نيستند و هرگونه تبعيض را در خصوص اشخاصي كه همانند آنها فكر نميكنند مباح ميدانند، همچنان سر جاي خود نشستهاند؛ يعني روي همان كرسي هايي كه به نمايندگي از همين مردم در آنجا قرار گرفتهاند و از همانجا نعره ميزنندكه مبارزه ما عليه ارزشهاي مردم ادامه دارد.
به گزارش خبرگزاري فارس خانم نوراي بزيرگان در روز 21 خرداد طي شركت در يك برنامه تلويزيوني مشهور با نام «تك تك»در پاسخ به مجري برنامه، "فاتح آلتايلي "كه از چهره هاي هنري ضد ديني تركيه به شمار مي رود و از او پرسيده بود كه آيا «امام خميني» را دوست دارد ، پاسخ داد : بله من هم دوست دارم .
در اين ميان "فاتح آلتايلي " از نوراي پرسيد : آيا آتاتورك را هم دوست داريد ؟ و ايشان جواب داد : آيا در تركيه كسي حق دارد كه آتاتورك را دوست نداشته باشم ؟ اگر بلايي سرم نياورند من مي گويم كه دوستش ندارم .
اين مصاحبه «بزيرگان» جنجالي بزرگ را در محافل لاييك تركيه ايجاد كرد و كار به جايي رسيد كه دستگاه قضايي اين كشور قرار پيگرد قانوني وي را صادر نمود.
«بزيرگان» امروز صاحب دو فرزند (يك پسر و يك دختر) است كه هر دو متولد كانادا هستند. او در كانادا پس از طي دوره آموزش زبان انگليسي در رشته علوم سياسي ادامه تحصيل داد

